فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از عمر بسی نماند ما را / در سر هوسی نماند ما را
رفتیم زدل غبار اغیار / جز دوست کسی نماند ما را
رفتیم بآشیانهٔ خویش / رنج قفسی نماند ما را
از بس که نفس زدیم بیجا / جای نفسی نماند ما را
یاران رفتند رفته رفته / دمساز کسی نماند ما را
گرمی بردند و روشنائی / زایشان قبسی نماند ما را
گلها رفتند زین گلستان / جز خارو خسی نماند ما را
دل واپسی دگر نداریم / در دهر کسی نماند ما را
کو خضر رهی درین بیابان / بانک جرسی نماند ما را
جز ناله که مونس دل ماست / فریاد رسی نماند ما را
بستیم چو فیض لب ز گفتار / چون همنفسی نماند ما را