فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زغفلت تو ترا صد حجاب در پیش است / صفای چهرهٔ جانرا نقاب در پیش است
بسی کتاب بخواندی کتاب خویش بخوان / زکردهای تو جانرا کتاب در پیش است
حساب کردهٔ خود کن حساب در چه کنی / که ماند از پس و روز حساب در پیش است
عذاب روح مکن بهر مال دنیی دون / عذاب قبر و سوال و جواب در پیش است
زبهر آنچه زپس ماندت چه میسوزی / زمین و حشر و تف آفتاب در پیش است
جواب پرسش اعمال خود مهیا کن / شدن ز شرم و خجالت چو آب در پیشست
توانی ار بعبادت شبی بروز آری / بکن بکن که بهشت و ثواب در پیشست
توانی ار نکنی معصیت بدار فنا / مکن مکن که جحیم و عقاب در پیش است
زمانی ارنکنی خواب در دل شب ها / شود که در لحدت وقت خواب در پیش است
نصیحت تو یکی فیض در دلت نگرفت / ترا زگفتهٔ خود صد حجاب در پیش است