فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل که ویران اوست آباد است / جان چو غمناک از او بود شاد است
موبمو خویش را بدو بندم / هر که در بند اوست آزاد است
این سعادت بسعی می نشود / غم او روزی خداداد است
در خرابی بود عمارت دل / خانهٔ دل زعشق آباد است
عشق استاد کار خانهٔ ماست / کوشش از ما زعشق ارشاد است
هیچ کاری نمیکنیم بخود / همه او میکند که استاد است
کار کن کار و گفتگو بگذار / فیض بنیاد حرف برباد است