فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جمال یار که پیوست بی قرار خود است / چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است
همیشه واله نقش و نگار خویشتن است / مدام شیفتهٔ زلف تا بدار خود است
هم اوست آینه هم شاهد است و هم مشهود / بزیر زلف و خط و خال پرده دار خود است
هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب / براه خویش نشسته در انتظار خود است
برای خود بود و عندلیب گلشن خود / هوای کس نکند سبزه و بهار خود است
بکام کس نشود هرگز آنکه خود کامست / بحال غیر نپردازد آنکه یار خود است
بگوی فیض سخنها که کس نمی فهمد / بقدر دانش خود هر کسی بکار خود است
مدام خون جگر میخورد زپهلوی خود / چو لاله این دل سرگشته داغدار خود است