فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیابیا که دلم در هوات بیمار است / بخور غمم که سراپایم از غمت زار است
برس برس که زغمزه نماند جز نفسی / بوصل خویش بمن زس که عمر بسیار است
مرا زنور حضورت دمی ممان با من / که بیرخت نفسی گر برآورم نار است
بغیر تو چو نشینم دمی شوم تیره / زپیش تو روم از یکنفس دلم تار است
شوم صبور چو از تو سزای من هجران / اگر شوم زدرت دور جای من داراست
بغیر حرف تو حرفی اگر زنم یاوه است / بغیر کاری تو کاری اگر کنم بار است
بغیر یاد تو یادی اگر کنم تاوان / بغیر نام تو نامی اگر برم عار است
تو ای که کار نداری جمال خوبان بین / مرا مهم تر ازین کار و بار بسیار است
سپاه دیو نشسته است در کمینگه عمر / دلا مخسب که چشم حریف بیدار است
مجو گشاد ز زلفی که کج مج و تیره است / شفا مخواه زچشمی که مست و بیمار است
بهر چه مینگری روی حق در آن می بین / که از پرستش اغیار یار بیزار است
نوید چارهٔ بیچارگان بفیض رسان / که تا بچاره رسیدن حیات ناچار است