فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ذره ذره نور حق را جلوه گاهی دیگر است / یک بیک بر وحدت ذاتش گواهی دیگر است
اهل دل ببنند در هر ذره از حق جلوه / هر دم ایشانرا برخسارش نگاهی دیگر است
دیده حق بین نه بیند غیر حق در هر چه هست / لاجرم او را بهر جا سجده گاهی دیگر است
عاقلان جویند حق را در برون خویشتن / عاشقانرا از درون با دوست راهی دیگر است
مینماید جلوه او در هر چه دارد هستیئی / لیک او را پیش خوبان جلوه گاهی دیگر است
آنچه مطلوبست یکچیزست نزد هر که هست / لیک هر کس را بهرچیزی نگاهی دیگر است
عاشقانرا در درون جان زشوقش نالهاست / هر نفس کایشان زنند آن دود آهی دیگر است
صبر برهجران آن آرام جان باشد گناه / زنده بودن در فراق او گناهی دیگر است
نیست کس را غیرظل حق پناهی در جهان / گر چه جاهل را گمان کورا پناهی دیگراست
گر غنی را از متاع اینجهان عزاست و جاه / بینوا را روز محشر عزوجاهی دیگراست
پادشاه صورت ار دارد سپاه بیکران / از ملک درویش آگه را سپاهی دیگراست
فیض را یکسو و یکرویست تا باشد نظر / گر چه هر سویش بهر رو قبله گاهی دیگر است