فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است / از قلزم غم تو محبت گهر بس است
گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است / از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است
دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم / سوزیم پاک سوخته را یک شرر بس است
میزان چه میکنیم حساب از چه میدهیم / قانون عشق و کرده ما درنظر بس است
ساقی بیار باده شکستیم توبه را / آمد بهار خوردن غم این قدر بس است
تا کی دریم پردهٔ ناموس زیر دلق / یکباره پرده برفکنیم از حذر بس است
آسوده باش فیض که در محشرت شفیع / سودای عشق در سرو آه سحر بس است