فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش است / میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است
گر نماید روی او خود رفتن دلها نکوست / وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش است
در وصالش چون نوازد مستی ما خوش بود / در فراقش گر گدازد نالهای ما خوش است
هر چه خواهد خاطرش ما آن شویم و آن کنیم / هر کجا ما را دهد جا جای ما آنجا خوش است
زاهدانرا زهد و تقوی عاقلانرا ننگ و نام / عاشقانرا غمزهای یار بی پروا خوش است
عاشقانرا باغ و بستان عارض جانان بود / داغ سوداشان بجای لاله حمرا خوش است
ای که خواهی شور دریا آب چشم ما به بین / درّو لعل از خون دل در قعر این دریا خوش است
ای که هستی میفروشی در جهان جای تو خوش / بی سر و پایان کوی نیستی را جا خوش است
هر کرا چون فیض وحشت باشد از ابنای دهر / گوش بسته لب خموش و چشم نابینا خوش است