فیض کاشانی › غزل شمارهٔ ۱۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منوش ساغر دنیا که درد ناب نماست / درونش خون دلست از برون شراب نماست
هر آنچه در نظر آید ز زینت دنیا / بنزد اهل بصیرت سراب آب نماست
ببر مگیر عروس جهان که غدار است / مرو بجامه خوابش که پیر شاب نماست
مدوز کیسهٔ نفعش که نفع او ضرر است / مخور فریب خطایش جهان صواب نماست
درونش تیره و تنگ از برون بود روشن / ز ذره کمتر و در دیده آفتاب نماست
برونش عیش و طرب وز درون غم و محنت / درون فسرده و بیرونش آب و تاب نماست
غمزه اش کند اندوه جلوهٔ راحت / زعشوه اش دل ناکام کامیاب نماست
رین سرا دل اشکسته بیت معمور است / اگرچه در نظر بی بصر خراب نماست
جهانست خواب پریشان گهی شوی بیدار / که زیر خاک نخسبی اگر چه خواب نماست
نظر بصورت دنیاست آنچه گفتی فیض / بمعنی ارنگری سوی حق شتاب نماست