فیض کاشانی › تماس آدم با حوا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آدم چو دید صورت زیبای دلفریب / در خویش یافت جانب او میل و اشتها!
گفتا که کیستی تو چنین بهر چیستی؟ / گفتا که آفریده حقّم کما تری‏
گفت ای خدای این چه جمال است و این چه حسن؟ / در روی او چو می‏نگرم می‏روم ز جا!
گفتش خدای بنده‏ای از بندگان ماست / خواهی که مونس تو بود خِطبه کن ز ما
پس خِطبه کرد و خِطبه خدا خواند و عقد کرد / کابین قرار داد که آموزدش هدا
پس روی کرد جانب حوا ز روی مهر / گفتا بیا به پیش من ای ماه دلربا
از حق ندا رسید که برخیز ای صفی / رو جانب صفیه چنین است امر ما
گفتا که خیر، چون شود این گر تو طالبی! / برخیز خود ز جای و به نزدیک ما بیا!!
برخاست آدم و سوی حوا روانه شد / با او زفاف کرد به ما شاء کیف شا!