فیض کاشانی › درخت ممنوع درخت علم بود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آدم چو دید مکرمت و سجده و بهشت / گفتا در آسمان و زمین کیست مثل ما؟
آمد ندا که سر به سوی عرش کن ببین / آمد چو دید در نظرش نور مصطفا
با نور اهل بیت ز اشباح منعکس / اشباح کرده بود به صلبش ز عرش جا
انوار بس غریب ز صلبش نمود عکس / تا منتهای عرش درخشان و با ضیا
از عکس آن فتاده مثال و شبح به عرش / تا چارده شبح همه جان‏بخش و دلگشا
از علمشان بدید درختی کشیده سر / چو سدره منتهی شده تا اوج منتها
چون نیک بنگریست همان آن درخت بود / یا عکس آن درخت کزان نهی شد ورا
یا نور آن درخت که بودش شمار جمع / بود آن درخت علم در او جمله میوه‏ها