فیض کاشانی › شمارهٔ ۱۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گرچه افتاد ز هجرش گرهی در کارم / همچنان چشم کرم از کرمش می‏دارم‏
می‏کشم بار چه کوه غم هجران امروز / تا که فردا دهد آن شه به بر خود بارم
به صد امید نهادیم در این بادیه پای / ای دلیل ره گمگشته فرو مگذارم
پاسبان حرم دل شده‏ام در همه شب / تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم‏
دیده بخت به افسانه او شد در خواب / کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم‏