فروغی بسطامی › غزل شمارهٔ ۱۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد / که زیر هر قدمی یک جهان خطر دارد
دریده تا نشود پرده‌ات نمی‌دانی / که حسن پرده‌نشینان پرده در دارد
ز روی و موی بتان می‌توان یقین کردن / که شام اهل محبت ز پی سحر دارد
بهای بوسه او نقد جان دریغ مکن / که این معامله نفع از پی ضرر دارد
گدا چگونه کند سجده آستانی را / که بر زمین سر شاهان تاجور دارد
اسیر بند سواری شدم ز بخت بلند / که در کمند اسیران معتبر دارد
فتاده بر لب میگون شاهدی نظرم / که خون ناحق عشاق در نظر دارد
چسان هوای تو از سر بدر توانم کرد / که با تو هر سر مویم سر دگر دارد
به ملک مهر و وفا کام خشک و چشم‌تر است / وظیفه‌ای که فروغی ز خشک و تر دارد