بضیاء دولت و دین خواجهٔ جهان منصور / که هست عالم فانی به ذات او معمور
به کلک بیاراست پیشگاه هنر / به جاه قدر بیفزود پایگاه صدور
به پیش عزمت خاک کثیف باد عجول / به پیش حلمش باد عجول خاک صبور
به جنس جنس هنر در جهان تویی معروف / به نوعنوع شرف در جهان تویی مشهور
به جود قدرت آن داری ارچه ممکن نیست / که خلق را برهانی ز روزی مقدور
تو آن کسی که کند پاس دولتت به گرو / ز چشمخانهٔ باز آشیانهٔ عصفور
به نزد برق ضمیرت پیاده باشد فرق / به پیش رای منبر تو سایه گردد نور
صفای طبع تو بفزود آب آب روان / مسیر امر تو بربود گوی باد دبور
عبارت تو چرا شد چو گوهر منظوم / کتابت تو چرا شد چو لؤلؤ منثور
به تیغ کره تو آنرا که کشته کرد اجل / خدای زنده نگردانش به نفخهٔ صور
به آب رفق تو آنرا که تشنه کرد امل / سپهر برشده ننمایدش سراب غرور
بزرگوارا من بنده و توابع من / همیشه جفت نفیرم از جهان نفور
مرا نه در خور احوال عادتیست حمید / همی به راز گشادن نباشدم دستور
مرا نه در خور ایام همتیست بلند / همی به پرده دریدن نداردم معذور
زمانه هرچه بپوشد نهان بنتوان کرد / که روزگار بود در بنات دهر قصور
مرا فلک عملی داد در ولایت غم / که دخل آن نپذیرد به هیچ خرج قصور
به خیره عزل چه جویم که میرسد شب و روز / به دست حادثه منشور بر سر منشور
من از فلک به تو نالم که از تو دشمن و دوست / چو از فلک به مصیبت همیرسند و به سور
همیشه تا بخروشد به پیش گل بلبل / همیشه تا بسراید به پیش مل طنبور
نصیب دشمنت از گل همیشه بادا خار / مذاق حاسدت از مل همیشه بادا دور
حساب عمر بداندیش بدسگال تو باد / همیشه قابل نقصان چنان که ضرب کسور
ز بیم پیکر خصمت چو پیکر مرطوب / ز رشک گونهٔ دشمن چو گونهٔ محرور
سفید چشم حسود تو چون تن ابرص / سیاه روز حسود تو چون شب دیجور
لگام حکم ترا کام کام برده نماز / چو طوق طوع ترا گردن وحوش و طیور
به رنج حاسد و بدخواهت آسمان شادان / مدام دشمن و بدگوت ز اختران رنجور