فروغی بسطامی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا / بشنو این بیت خوش از خسرو جاوید لقا
« تو اگر پای به دشت آری شیران دژم / بگریزند ز پیش تو چو آهوی ختا»
با دو زلفت سخن از مشک ختن محض غلط / با دو چشمت مثل از آهوی چین عین خطا
چشم پر خواب تو هم خسته و هم خسته نواز / زلف پر تاب تو هم عقده و هم عقده گشا
هم فکندی سر یک قوم به شمشیر ستم / هم شکستی دل یک جمع به بازوی جفا
مدعا در دل من هیچ نماند از دهنت / بس که دشنام شنیدم به مکافات دعا
دوش حرفی زدم از گوشه به چمن / تا ننازد پس از این نرگس بی شرم و حیا
خون مژگان تو امروز گذشت از سر من / تا دگر پا نگذارم به سر کوی وفا
دست خالی نتوان رفت به خاک در دوست / قدمی همرهم ای چشم گهربار بیا
بر سر طالب اگر تیغ ببارد ز سپهر / نکند دامن مطلوب خود از چنگ رها
بی‌دل شیفته هرگز نخروشد ز گزند / عاشق دلشده هرگز نگریزد ز بلا
گر فروغی لب خسرو مددی ننماید / من کجا نکتهٔ شیرین شکربار کجا
شرف کعبهٔ اسلام ملک ناصردین / آن که جان آمده در حضرتش از بهر فدا
آن شهنشاه کرم پیشه که بر خاک درش / شیوهٔ بنده بود گاه دعا، گاه ثنا