فروغی بسطامی › شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این چار رباعی از شه تاجور است / کارایش دیوان قضا و قدر است
چون بنویسی دهندهٔ کام دل است / چون بسرایی برندهٔ هوش سر است
«امروز سوار اسب رهوار شدم / از بهر شکار سوی کهسار شدم
آن قدر به چنگ باز و تیهو آمد / کز کثرت قتلشان در آزار شدم»
«باران ز هوا هم چو سرشکم آید / وز آمدنش به دشت رشکم آید
زان راه که باریدن باران ز چه روست / آنجا که چو سیل از مژه اشکم آید»
«دیدار تو دیدنم میسر نشود / هیچم به تو ماه روی رهبر نشود
هر چند کز آتش غمت می‌سوزم / لیکن گویم که چون تو دلبر نشود»
«دوری تو کرد زار و رنجور مرا / بی روی تو دیو است کنون حور مرا
گر وصل تو بار دگرم دست دهد / در هر دو جهان بس است منظور مرا»