فروغی بسطامی › شمارهٔ ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پنج بیت از شه والاست در این تازه غزل / که بود هوش ربایندهٔ هر دانایی
ای که چون حسن تو نبود به جهان کالایی / چو قد سرو روانت نبود بالایی
تنم آن روح ندارد که تو تیرش بزنی / خونم آن قدر ندارد که تو دست الایی
باغ فردوس نخواهند مقیمان درت / نیست خوش‌تر ز سر کوی تو دیگر جایی
چهرهٔ هم چو مهت را همه شب زیر نقاب / هر چه پنهان کنی ای دوست به ما پیدایی
تا تو منظور منی دیده فرو دوخته‌ام / که نیفتد نظرم بر رخ هر زیبایی
گر چه روی تو ندیدیم ولی خوشنودیم / که ندیده‌ست تو را دیدهٔ هر بینایی
لب شیرین تو گویا به حدیث آمد باز / که برآورده بسی شور ز هر شیدایی
دست در زلف رسای تو کسی خواهد زد / که سرش را ننهد بر سر هر سودایی
گر قدم بر سر شعرا نهی ای مه شاید / زان که خوانندهٔ اشعار شه والایی
نکته پرداز سخن سنج ملک ناصر دین / که به تحقیق ندارد سخنش همتایی
خسروا طبع فروغی به همین خرسند است / که سخن سنج و سخن‌دان و سخن آرایی