انوری › از دوستی قدری ارزن برای فاخته خواسته| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای همای همتت سر بر سپهر افراخته / کس چو سیمرغت نظیری در جهان نشناخته
دور بین چون کرکس و خصم افکنی همچون عقاب / باز هنگام هنر گردن چو باز افراخته
طوطیان نظم کلام و بلبلان زیر نوا / جز به یاد مجلست نا داده و ننواخته
بخت بیدارت خروسان سحرگه‌خیز را / از پگه‌خیزی که هست از چشم صبح انداخته
تا به تاج هدهد و طاوس در کین عدوت / نیزهای پر ز دست و تیغهای آخته
قهر شاهین انتقامت اخگر دل در برش / چون در امعاء شترمرغ از اسف بگداخته
نیک پی آن بنده‌ات ای بندگانت نیک پی / از تجملها به کف کردست جفتی فاخته
طوق قمری بر قفا خون تذرو اندر دو چشم / با چنین فر و بها دلها ز غم پرداخته
نرد زیب از کبک و تیهو برده پس بی‌اختیار / مانده اندر ششدر حبس قفس ناباخته
هریکی را همچو لقلق مار باید صعوه کرم / سوی آب و دانه بینی دایم اندر تاخته
چون حواصل هیچ سیری می‌ندانند از علف / وین غلامک وجه بنجشکی ندارد ساخته
مکرمت کن پاره‌ای ارزن فرستش کز شره / چون دو زاغند این دو شهرآشوب کشور تاخته