قدسی مشهدی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زود به کردم من بی‌صبر داغ خویش را / اول شب می‌کشد مفلس چراغ خویش را
گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباش / هیکل تن کرده‌ام چون لاله داغ خویش را
می‌گساران دیگر و خونابه‌نوشان دیگرند / بر حریفان زان نپیمایم ایاغ خویش را
حیرتی دارم که در فصل چنین دهقان وصل / بر تماشایی چرا در بسته باغ خویش را
خشک شد مغزم ز سودا غمزه ساقی کجاست / تا زخون خویش تر سازم دماغ خویش را