انوری › قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی / کارساز دولت و فرمان‌ده عالم تویی
آفرینش خاتمی آمد در انگشت قضا / گر جهان داند وگرنه نقش این خاتم تویی
ماتم سنجر اگر قتل ملکشه تازه کرد / ای ملکشاه معظم سور آن ماتم تویی
ملک مشرق گر ترا شد ملک مغرب هم تراست / شاه ایران گر تویی دارای توران هم تویی
هرکه دارد از تو دارد اسم و رسم خسروی / شاه اعظم شان تست و خسرو اعظم تویی
مور و مار و مرغ و ماهی جمله در حکم تواند / گم مکن انگشتری کاکنون بجای جم تویی
یوسف و موسی و عیسی نیستی لیک از ملوک / شاه یوسف روی و موسی دست و عیسی‌دم تویی
حمله بی‌شرک پذیری جمله بی‌منت دهی / خسروا در یک قبا صد رستم و حاتم تویی
پادشاه نسل آدم تا جهان باشد تو باش / زانکه اهل پادشاهی از بنی آدم تویی
فایض است از رایت و از پرچمت صبح و سحر / آنکه او را صبح رایت وز سحر پرچم تویی