قدسی مشهدی › در تعریف پیرپنجال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در باغ بهشت است این که الحال / برآورده به سنگش، پیرپنجال
چو وقت آید که بگشایند این در / به کشمیر آمدن باشد میسر
درین منزل دل کشمیر نگشود / به پنجاب آمدی گر راه می‌بود
نشد زین روستا آزاد کشمیر / جوانی در میان کوه شد پیر
بهشتی مانده در سنگین حصاری / گلی، اما به دست مشت خاری
هما مسکن درین کشور ندارد / کسی فر غیر نیلوفر ندارد
اگر می‌بودم اینجا در جوانی / دلم می‌داد داد کامرانی
فلک روزی مرا افکند اینجا / که عینک می‌نهم بحر تماشا
به سیر باغ روزی یافتم بار / که خار از گل ندانستم، گل از خار
دلی را کز تعلق گشته آزاد / چه سود از جلوه سروست و شمشاد؟
لبی کو پارسایی را ثنا گفت / لب یار و لب جامش دعا گفت
رسد گر فیض کشمیرم به فریاد / روان شیخ صنعان را کنم شاد
مگو اینجا ز ترسا آدمی نیست / که هندو را هم از ترسا کمی نیست
چنان زد پارسایی در دلم چنگ / که رنگ از می گریزان شد، می از رنگ