قدسی مشهدی › در توصیف جلد کتابی سلطنتی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صدف‌وار این جلد گوهرنگار / لبالب بود از در شاه‌وار
به حسن و صفا می‌برد دل ز چنگ / کجا نقش ارژنگ و این آب و رنگ
چنین صنعتی کس نبرده به کار / به جز صانع دست صنعت‌نگار
کسی کاین چنین لعبتی ساز کرد / مگویید نیرنگ، اعجاز کرد
در او درج اوراق هفت آسمان / که گنجد در آن ذکر شاه جهان
سزد لاف معجز ز صورت نگار / که کرد این چنین صورتی آشکار
به صنعت، ندانم که این نقش بست؟ / که بهزاد را بست بر تخته، دست
که دیده جز این جلد گوهرنگار؟ / که گیرد صدف بحر را در کنار
بهار ارم کرده اینجا بهار / شکفته گل از پوستش غنچه‌وار
ز شرم مقواش دارد حجاب / که نام ورق می‌برد آفتاب
از آن جا گرفته‌ست در طاق دل / که باشد مقواش ز اوراق دل
گرو برده این لعبت دل‌فریب / ز رخسار خورشیدرویان به زیب
چه چست است و در دلربایی دلیر / نمی‌گردد از دیدنش دیده سیر
به حسن است افزون ز خورشید و ماه / به اندازه دیدنش کو نگاه؟
ز رخ رنگ خورشید روزی پرید / که شکل ترنجش قضا می‌برید
شبیه ترنجش چو می‌ساختند / به ترکیب خورشید پرداختند
مریزاد دستی که این گل برید / که از غیرتش گل گریبان درید
بود سرنوشتش ز روز نخست / که ربطش کند ربط اجزا درست
نیابی به جمعیتش دیگری / که در جمع افراد دارد سری
کسی شکر چون گوید آن دوست را / که داد اینقدر مغز یک پوست را
به نقش و نگارست زیبا و نغز / ندیده چنین پوستی هیچ مغز
ترنجش بود آفتابی دگر / خطوط شعاعیش تحریر زر
حدیثش به هر صدر مجلس بلند / مربع‌نشین و مربع‌پسند
به گیتی گرفت آنقدر اعتبار / که شد ذکر شاه جهان را حصار
فلک روزی از قدرش آگاه شد / که جلد کتاب شهنشاه شد
به غیر از ترنج زر این کتاب / ندیده‌ست ثابت کسی آفتاب
کتابی که باشد چنین جلد آن / بود درخور ذکر شاه جهان