قدسی مشهدی › در وصف ناتوانی و بیماری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مسلمانان فغان زین ناتوانی / که دارد در گمانم زندگانی
بود مشکل، ستادن بر من زار / چو برگ کاه بی امداد دیوار
وگر بهر ستادن دست گیرم / چو برگ لاله گیرد پا به قیرم
سرم چندان عصا را متّکا کرد / که خود را همچو گو جزو عصا کرد
ازان با شعله‌ام چون شمع همراه / که نتوانم کشیدن بی مدد آه
بود دستم به دست ناتوانی / سرم را تکیه بر دوش گرانی
چنان از تربیت جسمم جدا ماند / که موی و ناخن از نشو و نما ماند
چو مژگان را گران بر دیده دیدم / چو مویش از کنار داغ چیدم
ز بس کز استخوان شد پوست مایوس / جدا شد استخوان چون شمع فانوس
رسانیده به جایی ضعف حالم / که گیرد پشّه‌ای در زیر بالم
نظر در دیده‌ام از ضعف شد پیر / تنم از سایه مژگان به زنجیر
حباب‌آسا مرا پروای تن نیست / به غیر از یک نفس در پیرهن نیست
به چیزی دیگرم دل نیست خرسند / به تار آه خویشم چون گره، بند
ازان مویی که صد ره بر شکافی / برای پوششم تاری‌ست کافی
چو تن رفت از میان، ضعف تن از چیست / به ذات خویش قایم جز خدا کیست
اگر ملک سلیمانم دهد کس / به قدر نقش پای مور، جا بس
درین ضعف از توانایی چه لافم؟ / که باشد ارزنی صد کوه قافم
چو ذوق رفتن آید در ضمیرم / ز طفلان راه رفتن یاد گیرم
نیارم بی عصا یک گام رفتن / دو گامی با عصا تا شام رفتن
ز بس ضعف تنم افکنده از کار / کنم خود را غلط با نقش دیوار
چو قوت، بی‌وفایی در جهان نیست / چو صحّت، زودرنجی در میان نیست
مناز از قوت پنجاه‌ساله / که یک شب بهر تب باشد نواله
نباشد رعشه من اختیاری / چو برگ بید از باد بهاری
اگر بر سایه مورم فتد راه / شوم از ظلمت جاوید آگاه
چنان کم شد توانایی و تابم / که طوفانی کند موج سرابم
نمی‌چسبد لباسم بر تن زار / مگر بر جامه‌ام دوزند چون تار
بود بر من یکی از ضعف پیکر / صدای پای مور و شور محشر
ازان دستم ز خاتم می‌گریزد / که از آب نگین طوفان نخیزد
به عرض مو، رهی گر آیدم پیش / مقام از گام در راهم بود بیش
چو مشت ارزن آرد بر رهم باد / ز کوهستان قافم می‌دهد یاد
ز ضعفم می‌کند هر دم عصا گم / بچسبم بر عصا گر چون سریشم
اگر موج سراب آید به خوابم / چو طوفان افکند در اضطرابم
فتد صد ساله راهم گر به گردن / ز نقش پای نتوانم گذشتن
گر اندازد حبابم سایه بر سر / بود ز افتادن گردون گران‌تر
دیار قحط شد گویی تن من / که در وی گوشت عنقا شد چو روغن
نسیمی از قضا گر آیدم پیش / چو گل، اجزای من گیرد سر خویش
ازان مویم که بر ساعد زند تاب / فتاده ماهی دستم به قلاب
تن زار مرا از هم‌نشینان / نبیند کس به جز باریک‌بینان
نبینم آفت از کس بی خلافی / مگر افتم به دست موشکافی
ز ضعفم کی مدقّق را خبر شد؟ / که بایست اندکی باریک‌تر شد
توانم گر گذشت از خود من زار / گذشتن از صراطم نیست دشوار
کشیده آنچنان ضعفم در آغوش / که دستم راست دست دیگران دوش
ز دست من چه کار آید ازین بیش / که آورده‌ست تاب پنجه خویش
ندارم تاب تعظیم از نحیفی / به کبرم متهم دارد ضعیفی
نمانده قوت رفتن ز خویشم / ضعیفی چند گام آورده پیشم
نیابم بر تن ضعف آنقدر دست / که بینم ساعدم در آستین هست
ز ثقل ناخنم شد پنجه افگار / ستیز دیگرانم نیست در کار
ندارم بر شکست نفس خود دست / گرفتارم به دست نفس، پیوست
دلم از ضعف نتواند تپیدن / نفس دارد معافم درکشیدن
مرا منزل نه غرجستان نه غورست / سواد اعظم من، چشم مور است
چو گیرد در زرم از پای تا سر / ز گل نقصان شود یک خرده زر
چو کلکم بر ورق حرفی نگارد / قلم، موی سر خویشم شمارد
نیفتد تا ز هم از رعشه در مشت / به بند جامه‌بندم بند انگشت
اگر بیند چو خس در بوستانم / کشد بلبل به سوی آشیانم
نکرده هیچ بیرون ضعفم از مشت / به بازو رفته انگشتر ز انگشت
درین بستان‌سرا یا رب کجا ماند / که با خویشم صبا همره نگرداند
عجب نبود گرم پنهان بود راز / که نتوانم ز دل حرفی کشم باز
نشستم آنقدر از ضعف خاموش / که شد چون غنچه گفتارم فراموش
ز بس ضعف نفس در سینه بینم / نفس چون صبح در آیینه بینم
به فرض ار پشّه‌ای بر من نشیند / تنم را نقش پای خویش بیند
ز بس ضعف بدن موری تواند / که سوی خرمن ماهم کشاند
نمی‌دانم که ضعف از من چه کم کرد / تواند موی را تیغم قلم کرد
فتاد از ضعف این ننگم به گردن / که نتوانم دل خود را شکستن
بده انصاف، با این ضعف و سستی / کشم تا کی خمار تندرستی؟
بحمدالله که شد اعضای من سست / که دست از ضعف نتوانم ز جان شست
چنان از ناتوانی رفت هوشم / که تا امروز، دی دارد به دوشم
بدین صورت که بینی ناتوانم / به نوعی ناامید از دوستانم
که با این ضعف اگر کوه آیدم پیش / ندارم تکیه الّا بر دل خویش
مرا بر رفتن گامی دریغ است / مگر بر زانویم آیینه تیغ است؟
بود سطح نگینم گر گذرگاه / به جان آیم ز ناهمواری راه
چو نتوانم زدن با همرهان بال / چو طفلان پای برچینم ز دنبال
ندارم زور پای از پی کشیدن / به همراهان بود مشکل رسیدن
کنم دایم حدیث ضعف اظهار / ندارم دست‌پیچی جز تن زار
نیابد از عصا دستم خراشی / اگر مو را توان دادن تراشی
ندارم بر شکست آستین دست / که بین ساعدم در آستین هست
درین ضعفم اگر سوزند، شاید / که دود از آتش من برنیاید
مرا گر سایه موری کند زیر / کند عاجزترم از ناخن شیر
به غیر از نسبت اینجا نیست منظور / گرفت از بال سیمرغم پر مور
ز پیری شاکرم چندان که گویی / که زورم شد دو چندان از دو مویی
بود رشک مه نو جسم زارم / کز آسیب اشارت در حصارم
نمی‌جنبانمش چون باد، گستاخ / عصا آسوده در دستم به از شاخ
اگر رنگ حنا دستم نیفشرد / چو مرجان خون چرا در پنجه‌ام مرد؟
ز ضعفم سر به سودا آشنا نیست / به سر داغم کم از سنگ آسیا نیست
فلک یک جو به حال من نپرداخت / ز ضعفم در شکاف گندم انداخت
رگم کز ضعف آرامش‌پذیرست / به روی پوست، موجی بر حریر است
مده گو، زحمت پیراهنم کس / حریر پوست، پیراهن مرا بس
چنان زد ناتوانی در تنم چنگ / که شد زرد استخوانم را چو بیرنگ
چو دیدم ناتوانی کرده سستم / ز لطف شاه، استمداد جستم
به یک دم لطف شاهم قوتی داد / که قوت‌های پیشم رفت از یاد
مسیحایی مرا بر سر فرستاد / که یمن مقدمش جان نوم داد
شهنشاهی که از تاریخ عالم / رساند پادشاهی تا به آدم
زری در کیسه کون و مکان نیست / که بر سکه شاه جهان نیست
زبان خامه‌ام چون گوهر افشاند / شهاب‌الدین محمد بر زبان راند
فلک در جنب قدر او خیالی / ز ملک او زمین هند، خالی
جهان گر داشتی وسعت ازین بیش / نهادی همتش گامی دگر پیش
فلک قدرا! سلیمان بارگاها! / ملایک سیرتا! انجم سپاها!
مگو، زور طبیعت شد ز دستم / ز زخم صید پرس احوال شستم
مرا زور طبیعت برقرار است / درین دریا گهر بیش از شمارست
به مدحت گوهر آرم آنقدر پیش / که نشماری جهان را یک صدف بیش
مرا سرگرم کن در مدح‌خوانی / نداند شمع پیری از جوانی
نشد کام خزان حاصل ز باغم / دهد گل تا دم آخر چراغم
چو بردارد ز خاکم لطفا شاهی / چو داغ از اخترم افتد سیاهی
خراسان نیست آن کشور که آسان / توان برداشتن دل از خراسان
به فردوسم مبر گو قسمت از طوس / من و حرمان طوس، افسوس افسوس
نمی‌گویم خراسان این و آن است / اگر نیک است اگر بد آشیان است
جوانی را در ایران صرف کردم / به پیری هند گردید آبخوردم
خدا داند که از هر جستجویی / به جز مشهد ندارم آرزویی
ندارم بر همای جنت افسوس / خوشم چون جغد با ویرانه طوس