قدسی مشهدی › تعریف توکل و قصه رهزن فقیر شده و حال بت‌پرست تارک دنیا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زنده‌دلی بهر تماشای هند / رفت ز کشمیر به اقصای هند
راهزنی دید، شده خرقه‌پوش / لب به جز از ذکر الهی خموش
پختگی از هر طرف آموخته / چون نفس از گام زدن سوخته
وادی تجرید شده منزلش / رنگ تعلق نه در آب و گلش
رایحه‌ای از نفسش مشک ناب / برگ گلی از چمنش آفتاب
در همه دل کرده چو اندیشه جا / با همه چشمی چو نگاه آشنا
فسق به تقویش مبدل شده / آرزوی نفس معطل شده
بسته دلش بر کمر از توبه کیش / عزم جدالش به جدل‌های پیش
از عمل خویش گرفته کنار / شسته سیاهی ز بدن صبح‌وار
کرده به العفو بدل الصبوح / چیده گل توبه ز باغش نصوح
از می حق، مست اناالحق شده / نیستی‌اش هستی مطلق شده
شسته ز آلودگی نفس، دست / ماهی توفیق فکنده به شست
سوخته اعمال بد خویش را / ساخته مرهم جگر ریش را
آنچه توان گفت ز بد کان شده / کرده و از کرده پشیمان شده
بر زره کینه، تغافل‌فروش / خرقه رحمت چو سحابش به دوش
دانه تسبیح ز مژگان تر / در کفش از آبله سیراب‌تر
تافته رو از همه کس بی ریا / وز دو جهان، روی به سوی خدا
کرده سر کوه ندامت مقام / آمده قانع به حلال از حرام
دید جوان زنده‌دلش خیره ماند / وز روش روشن او تیره ماند
گفت به رهزن که چه حال است این / با همه نقصان، چه کمال است این
سوی ورع گشت که رهبر تو را؟ / وز چه شد این ملک مسخر تو را؟
پیشه تو راهزنی بود و بس / بال خود از شهد تو شستی مگس
گشته‌ای از تیغ به تسبیح شاد / سبحه و تیغت که گرفته و که داد؟
قاید راه تو درین ره که شد؟ / مشتری جنس تو در چه که شد؟
بادِ که افشاند بهار تو را؟ / سنگ که زد شیشه کار تو را؟
نخل تو را بود جز آتش حرام / گلشن قدسش ز چه رو شد مقام؟
راهزن از وی چو شنید این مقال / دُر ز صدف ریخت به تقریر حال
گفت که روزی به هوای درم / دربدرم داشت سراغ کرم
قامت خود چون علم افراختم / وز مژه چون خامه قدم ساختم
کس خبر از کعبه جودم نداد / راه به بتخانه بخلم فتاد
از در بتخانه درون آمدم / بی درمی یافت که چون آمدم
خانه‌ای از سیم و زر آراسته / بیشتر از خواسته، ناخواسته
رشک خم باده ز یاقوت ناب / روزن او، طعنه‌زن آفتاب
از زر و سیمش در و دیوار پر / همچو صدف فرش زمینش ز دُر
آب گهر گر حرکت داشتی / ساحتش از سیل بینباشتی
بود در آن خانه بتی از رخام / برهمنی برده به پیشش قیام
ناخنی از پنجه تواناترش / سلسله پا شده موی سرش
رشته جام ساخته زنار او / محض توجه شده در کار او
دل ز خیال همه پرداخته / عشق بتی را بت خود ساخته
بند تحیر زده بر پا و دست / بی‌حرکت مانده چو بت، بت‌پرست
گفتمش ای بر سر این گنج امیر / با قدری سیم و زرم دست گیر
رخ ز غم زر شده چون زر مرا / مفلسی آورده بدین در مرا
من ز فراق درمم خوار و زار / خفته تو بر روی درم سکه‌وار
بخل مکن پیشه به دلسوزی‌ام / بر تو نوشته‌ست قضا روزی‌ام
عشق درم در دلم افکنده شور / گر تو نبخشی، بستانم به زور
کیسه تهی، دست تهی، دل تهی / نیست در افلاس مرا کوتهی
حسرت زرهای توام کرده داغ / ساخته روشن طمعم را چراغ
من به سوال از وی و او در جواب / لب ز سخن شسته به هفتاد آب
کرده سکوت ابدی اختیار / همچو زبانی که بیفتد ز کار
جامه چو بر قد سوالم ندوخت / چهره‌ام از آتش کین برفروخت
تا به غضب تیغ برافراشتم / تخم وجودش به عدم کاشتم
بر قفسش تیغ چو روزن گشاد / مرغ دلش در قدم بت فتاد
داعیه کردم که ببینم دلش / تا چه شد از سجده بت حاصلش
دست چو بردم به دل بت‌پرست / جای دل او بتم آمد به دست
بس که دلش واله و حیران شده / آینه صورت جانان شده
آینه‌اش لیک هم‌آغوش زنگ / عکس در او مانده چو صورت به سنگ
بر دلش افتاد مرا چون نظر / آتش غیرت ز دلم کرد سر
تیغ فکندم ز میان در زمان / دامن پرهیز زدم بر میان
درصدد ترک مناهی شدم / محرم توفیق الهی شدم
کم ز برهمن نه ای، ای خودپرست / دامن حق را نگذاری ز دست
چند چو بهمان و فلان زیستن؟ / کم ز برهمن نتوان زیستن
ای به گمان خوش که مگر عاقلی / غافلی از خود، که عجب غافلی
بر هوس خود چو شکست آوری / دامن معشوق به دست آوری
گرچه به هر حرف نهد خامه سر / لیکن ازان حرف ندارد خبر
واله معشوق شو آیینه‌وار / کز تو شود صورت او آشکار
چشمه فیض از دل دانا طلب / گوهر سیراب ز دریا طلب
نغمه ناهید ز ناهید پرس / راه به خورشید، ز خورشید پرس
شعله نماید به خود از نور خویش / راه به پروانه مهجور خویش
تا نکند مرغ، غلط، راه باغ / هر طرف افروخته گل صد چراغ