قدسی مشهدی › در شکایت از احوال خود و ستایش عشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من چه کسم؟ غم‌زده بی‌کسی / بر سر گرداب ملامت خسی
نغمه من، ناله شب‌گیر غم / دایره‌ام حلقه زنجیر غم
آب دم تیشه خورد ریشه‌ام / سنگ کند تربیت شیشه‌ام
مولد من شعله بود چون شرر / تکیه‌گهم تیغ بود چون کمر
بی مدد، از ضعف ننالم چو نی / عمر به تلخی گذرانم چو می
چون نخورد زخم پیاپی تنم؟ / چوب ته تیشه گردون منم
در جگرم شهد، شرنگی کند / در قدحم باده دورنگی کند
راه به جیحون شده از گریه‌ام / دُر به صدف خون شده از گریه‌ام
از گذرم خاک کند سرکشی / در جگرم، آب کند آتشی
زخم به ناسور سپارد دلم / گریه به طوفان نگذارد دلم
لعل شود خاک چو گیرم به دست / زهر شود می، چو شوم می‌پرست
صبح مرا خنده نیامد به لب / عمر تلف شد چو کواکب به شب
در جگرم بس که فرو برده چنگ / ناخن گردون شده چون لاله، رنگ
ذره‌صفت بس که تنک‌مایه‌ام / خاک، تنفر کند از سایه‌ام
داده دلم ناخن غم را خراج / بر سر هدهد زده از شانه تاج
سایه نیفکنده هما بر سرم / تیغ کشیده به سر از هر پرم
سبزه بود آتش گلخن مرا / دانه شرارست به خرمن مرا
زخم مرا مشک بود خانه‌زاد / لاله من رسته ز خاک مراد
سینه کوه است پر از ناله‌ام / داغ سیه‌کاسگی لاله‌ام
تیره شد از پاس نفس سینه‌ام / زنگ بود جوهر آیینه‌ام
خار بود موی چو گل بر تنم / حلق فشارد زه پیراهنم
پیکرم از ثقل نفس دردناک / سایه‌ام از ضعف نیفتد به خاک
پنجه غم می‌کشدم کو به کو / شانه کند دست‌درازی به مو
هیچ دل از سوختنم نیست داغ / ز آتش من برنفروزد چراغ
همسفرانم همه خرسنگ راه / همنفسانم چو نفس عمرکاه
داغ من از کوشش مرهم خجل / سینه چاکم ز رفو منفعل
پیکرم از رشته زبون‌تر شده / دل ز گره، بار صنوبر شده
کس نکند رقص به روم و به چین / کش به چراغم نرسد آستین
برق بلا، داغ ز مهجوری‌ام / سیل فنا، تشنه معموری‌ام
خون جگر چون نفسم بسته شد / لاله و گل در چمنم دسته شد
چرخ به هر صید که بگشاد شست / خورد بر او تیر و مرا سینه خست
نقش پی مور بود مار من / چنبر گردون، گره کار من
خون دلم باده بی‌غش بود / آبخورم چشمه آتش بود
کار من از خویش برآرد شکست / دست مرا بند بود، بند دست
رشته من در گره افتاده به / مغز نی آنجاست که دارد گره
غم ز دلم زنگ کدورت برد / داغ دلم آب ز ناخن خورد
بر بدنم، موی کند ارقمی / یک سر مو نیست ز عیشم کمی
روز خوش من شب هجران بود / دود در آتشکده ریحان بود
کی دلم از درد حزین می‌شود؟ / شیشه چو بشکست، نگین می‌شود
جغد بود مرغ سرایی مرا / داده خدا گنج عطایی مرا
تافته همت ز دو عالم سرم / قوت پرواز شکسته پرم
طبع مرا زهر ز می خوشترست / تیر نی از ناله نی خوشترست
چند غبار دل ایران شوم؟ / چند کنم صبر و پشیمان شوم؟
نعل سفر کاش در آتش کنم / سوی دکن رفته فروکش کنم
آب دکن شویدم از دل غبار / بندر صورت شوم آیینه‌وار
ای ز هوس گشته چنین تیره‌روز / آتشی از عشق به دل برفروز
جلوه حسن است ز دیوار و در / کور نه‌ای، بخل مکن در نظر
ای که دل از غم نخراشیده‌ای / عافیت خویش کجا دیده‌ای؟
هست به هر گوشه بتی جلوه‌گر / خفته به چشم تو چو کوران نظر
سینه بی غم نخراشد کسی / سنگ به ناخن نتراشد کسی
بی‌خردان را نبود غم به دل / کشتی خالی ننشیند به گل
دل به جز از غم نگشاید ز کس / لعل به الماس توان سفت و بس
چشمه سنگ است پر آب زلال / چشم تو خشک آمده عینک مثال
گریه برد جانب مقصود، راه / تا نبود قطره نروید گیاه
دیده چو در گریه بخیلی کند / جامه مقصود تو نیلی کند
داغ غمت گر نبود بر جبین / مرگ به از زندگی اینچنین
گر نبود عشق در آب و گلت / مار سیاه است نفس در دلت
بر جگر آن داغ که ناسور نیست / آینه‌ای دان که در او نور نیست
سنگ‌شود شیشه برای شکست / گِل به ازان گل که نه خاریش خست
خسته نه‌ای، دست به کاری بزن / بر چمن عشق گذاری فکن
گاه چو بلبل جگری می‌خراش / گه چو صبا بوی گلی می‌تراش
عقل برِ عشق ندارد بها / قدر زمرد نپذیرد گیا
نور رخ مجلس و باغ است عشق / آب گل و تاب چراغ است عشق
عشق بود شبنم گلشن‌فروز / عشق بود کوکب افلاک‌سوز
عشق دهد رخت خرد را به آب / شمع چه حاجت به ره آفتاب؟
عشق بود واسطه بیش و کم / عشق بود بانی دیر و حرم
بر همه جا تافته چون آفتاب / سوخته اوست چه آتش چه آب
لب مگشا جز ز پی حرف عشق / عمر همان به که شود صرف عشق
وصل خوش و فرقت جانکاه ازوست / فربهی و لاغری ماه ازوست
تا کندش داغ به تن محترم / سینه شده مهر ز سر تا قدم
بر طرب آن قوم که دل بسته‌اند / ذوق غم عشق ندانسته‌اند
عشق مجرد بردت پیش دوست / عشق چو مویت به در آرد ز پوست
گرم‌روانند درین رهگذار / بر سر الماس قدم، برق‌وار
آنچه به جز عشق تو را حاصل است / گر همه جان است که بار دل است
عشق نکویان ز جهان کم مباد / گر نبود عشق، جهان هم مباد
در دل عاشق نکند جا هوس / بر سر آتش ننشیند مگس
غم نفروشند به سیم دغل / خاک، لگد کی خورد از پای شل؟
تا نکنی صاف دل از تیرگی / در طلب عشق مکن خیرگی
ساغر این شعله همان آتش است / پیرهن نشئه، می بی‌غش است
عشق نسوزد دل افسرده را / خاک فشانند به سر مرده را
قابل غم، جان بلاکش بود / هیزم این شعله ز آتش بود
قرص مه و مهر به خوان فلک / بی نمک عشق، ندارد نمک
عشق کشد سلسله بر استخوان / رسم بود دام کشیدن نهان
زنده عشقند چه مرد و چه زن / نیست درین باب کسی را سخن
عقل بود بهر هوس چاره‌ساز / عشق ز هر عقل بود بی‌نیاز
بند و جنون ناخن و خارا بود / کی روش شعله مدارا بود؟
گرچه نم از خاک برد آفتاب / دجله نگردد ز فروغش سراب
جز سخن عشق زبان هرچه راند / چون سخن لال نفهمیده ماند
ختم کنم بر سخنش چون نفس / بر کفنم عشق نویسند و بس