سخن بهر جسم زبان است جان / سخن بس گرامیترست از زبان
سخن چیست، پیرایه نفع و ضر / که هم خیر محض است و هم محض شر
که بخشد به جز صانع جان و تن؟ / سخن را زبان و زبان را سخن
عیان است از معنی کنفکان / که اول سخن زاد و آخر جهان
سخن را همین بس بود اعتبار / که ناشی شد اول ز پروردگار
سخن باده است و زبان میفروش / شناسنده هوش و خریدار گوش
به گوش شهان، گوهر شاهوار / برای سخن میکشد انتظار
ز دل تا زبان وز زبان تا به گوش / ازین نشئه دارند جوش و خروش
گواهی دهندش به حسن قبول / کلام خدا و حدیث رسول
روان روان در ریاض بدن / بود شبنمی از بهار سخن
سخن مایه کفر و ایمان بود / سخن آفریننده جان بود
سخن کرد احیای جان در بدن / که گوید ز جان گر نباشد سخن؟
سخن را خریدار نشمرده سست / بود از سخن سکه زر درست
رموز معانی بیان میکند / نی خشک را تر زبان میکند
به ابرو سخن گر ندادی زبان / نمیبود ابرو اشاراتدان
سخن چیست، سرمایه خیر و شر / که هم پردهدارست و هم پردهدر
لب از وی گهر سفتن اندوخته / زبان را زباندانی آموخته
سخن آفتاب است و لب مشرقش / سخن هست عذرا، زبان وامقش
ز نقدش بود پر چو همیان قلم / که تا شد نگون، ریخت بر روی هم
ازو گوشها پرگهر چون صدف / وزو زنده بر مرده دارد شرف
گهی رشته نظم را گوهر است / گهی تارک نشر را افسرست
چو یوسف رود جانب چاه گوش / که ناخن زند بر دل از راه گوش
رموز معانیش باشد بیان / بود لوح محفوظ علمش زبان
سزد بر ورق گر ز آب سخن / سیاهی، سیاهی بشوید ز تن
نکردی اگر همتش یاوری / قلم را که دادی زبانآوری؟
به خضر قلم میدهد از دوات / ز سرچشمه قیر آب حیات
سخن را خموشی چو گردد گرو / شود ایمن از آفت بد شنو
سخن چون زند بانگ بر مشتری / کشد پنبه بیرون ز گوش کری
درین بوستان بلبل خوشنواست / جهانی ز آوازهاش پرصداست
سخن را خداوند چون آفرید / دو مزدور دادش ز گفت و شنید
یکی گیرد و جهل وامش کند / یکی داند و علم نامش کند
نی کلک ازین مایع نفع و ضر / گهی زهر بار آورد، گه شکر
زبان گاه ازو نرم و گاهی درشت / گهی جفت سنجاب یا خارپشت
گه از آب، آتش برانگیخته / به هم زهر و تریاق آمیخته
کند نقل مردم ز رنگی به رنگ / ازو گرم هنگامه صلح و جنگ
سخن خوب خوب است یا زشت زشت / ازو کعبه روزی شود، یا کنشت
اگر خوب گویی بیا و بگو / وگر بد، ز گفتن برو لب بشو
سخن یوسف مصر معنی بود / درین حرف، کس را چه دعوی بود
سخن را مبر گو کسی آبرو / که گلبرگ حیف است بی رنگ و بو
به دست آوری خط پایندگی / به جان سخن گر کنی زندگی
سخن آدمیزاده را جان بود / سخن چشمه آب حیوان بود
سخن ز آدمیت ندارد کمی / کند آدمی را سخن آدمی
سخن راست بر اوج فکرت کمند / به غیر از سخن نیست شعر بلند
ندانم سخن خلق شد از چه دست / کزو آفریدند هر چیز هست
شناسد کسی کاین چه رنگ است و بو / که جان سخن هست در دست او
مگو عندلیبان نوا میزنند / برای سخن دست و پا میزنند
سخن نور آیینه عالم است / سخن یادگار بنی آدم است
به غیر از سخن نیست نقد روان / سخن همعیارست با نقد جان
بکن از صدف حال گوهر قیاس / سخن را به قدر سخن دار پاس
برای سخن جان مکرم بود / سخن راستی جان آدم بود
نکردی سخن گر به جان همدمی / چه میکرد جان در تن آدمی
فتاد از برای سخنگستری / قلم را به گردن، زبانآوری
سخن نوعروسیست دایم جوان / بهار سخن را نباشد خزان
ز سر سخن هر دل آگاه نیست / درین پرده بیگانه را راه نیست
ز چندین خلایق درین انجمن / یکی بس بود مهربان سخن
بود در صف مرد، یک مرد جنگ / یکی بر هدف آید از صد خدنگ
سخنآفرین باش گو بیشمار / سخنرس یکی بس بود از هزار
سخن را به جرم سخنور مسوز / دهد نسبت شب، چه نقصان به روز؟
به درد سخنور کسی آشناست / که چون موی در دقت لفظ کاست
حلال است بر لفظ گشتن، حلال / نه چندان که معنی شود پایمال
درین عالم پر هوا و هوس / به شعرست خرسندی ما و بس
مگو طبعم افسرده شد از سخن / نمردهست خون، لعل را در بدن
هنوزم ز معنی مدان بی نصیب / که در پرده دارم گروهی غریب
نجوشیده با هم به همخانگی / همه شمع فانوس بیگانگی
فرو بردهام سر به دریای فکر / چو فکرم به دنبال مضمون بکر
گه فکر چون در سخن ایستم / همین بس، که از خود خجل نیستم
شراب سخن گرم دارد سرم / خرابات معنی بود دفترم
ز نظّاره شعرم بود در حجاب / که اغماض عین آورد آفتاب
عنان سخن دستگاه من است / جهان سخن در پناه من است
چو طفل سخن شوید از شیر، لب / ز کلکم کند نطق شیرین طلب
سخن فیض از طبع من میبرد / صبا عطر گل از چمن میبرد
ثناگوی من چون نباشد سخن؟ / که جان سخن هست در دست من
بود طالعم در سخن ارجمند / سخن را ز من پایه گردد بلند
بهار معانی، بیان من است / سخن سبزه بوستان من است
چو صبح ضمیرم گشاید نقاب / نهد بر زمین پشت دست آفتاب
چو کلکم کند شعر رنگین رقم / شود خشک در دست مانی قلم
شد احیای معنی در ایام من / سخن را بود سکه بر نام من
به اشعار خویشم نیاز است و بس / که احسان و تحسین نخواهد ز کس
شود نیمه گر زور بازوی من / دو عالم بود همترازوی من
نگیرم ز کس زر به عشق سخن / دهم چون قلم سر به عشق سخن
مرا در ستایش همین مزد بس / که مزد ستایش نگیرم ز کس
مرا دوستی بس بود با سخن / به غیر از سخن نیست معشوق من
به جان میکنم شعر را بندگی / چو لفظم به معنی بود زندگی
چو معنی گر آیم برون از سخن / بماند تهی در سخن جای من
ز هر بیت یابم روانی دگر / به هر معنی تازه جانی دگر
سخن زاده دودمان من است / اگر نیک، اگر بد ازان من است
به جز معنی از من کسی نشنود / دلم لوح محفوظ معنی بود
شود نقطهای گر ز کلکم تلف / جهان پر ز گوهر شود چون صدف
سر همزبانی ندارم به کس / ز غواص، شرط است پاس نفس
ندادند بی سعی، کس را هنر / صدف بهر غواص سازد گهر
چراغ معانی چراغ من است / سخن لب به لب در سراغ من است
منه بر کلام من انگشت رد / گل تازهام را مکن دستزد
ز گوهر بساطی فروچیدهام / تو دیگر مسنجش که سنجیدهام
وگر از تقاضای رشکی به رنج / ترازوی عدلی بگیر و بسنج
به حسن سخن بس که پرداختم / ز معنی عجب صورتی ساختم
به چین گر کند جلوه نقش چنین / شود نقش دیوار، نقاش چین
کسی کو که معیار گوهر شود / چو معنی به مغز سخن در شود
کند خویش را از غرض بینیاز / ز رخسار معنی کند پرده باز
بر اورنگ انصاف شاهی کند / تماشای صنع الهی کند
سخنسنجی آن را مسلم بود / که با طبعش انصاف توام بود