بود لفظ چون شیر و معنی شکر / ز اندازه گر پای ننهد به در
نبندد چنان روزن لفظ، کس / که معنی در آن برنیارد نفس
مکن لفظ را آنچنان پردهدار / که معنی نگردد ازان آشکار
چه شد ز آدمیت زد ار لفظ دم؟ / چو معنی پریوار ازان کرده رم
به همواری لفظ باید تلاش / نه چندان که معنی فتد از قماش
پی لفظ خوش گرچه جان درخورست / به معنی بسی بیش ازان درخورست
قیاس ار کنی معنی در لباس / چو پیوند اطلس بود بر پلاس
به حدی پی لفظ باید دوید / که معنی به گردش تواند رسید
مچین آنقدر بر سر هم کلوخ / که از معنی تر کشد نم کلوخ
مکش پای آن لفظ را در میان / که معنی به جان آید از دست من
بر آن شعر کم افکند کس نظر / که لفظش ز معنی بود بیشتر
رسایی بود درخور آفرین / نه چندان که دامن رسد بر زمین
می لفظ را صاف کن آنچنان / که معنی چو صورت نماید در آن
بود آن بهار سخن کی بهار؟ / که معنی بود خشک و لفظ آبدار
بکش صورت لفظ و معنی چنان / که معنی بدن باشد و لفظ جان
سخنور به آن لفظ دل داده است / که با معنی از یک شکم زاده است
به صد جان توان ناز لفظی خرید / کزان لفظ، معنی توان آفرید
کسانی کزین پیش، در سفتهاند / سخنها به وصف سخن گفتهاند
چه ذوق از سخن کوته اندیشه را / می معرفت نیست هر شیشه را
نه هر باده را نشئه باشد بلند / به بام فلک کی رسد هر کمند
سخنرس مبر گو، ز شعر آب و رنگ / ز ساقی نکو نیست بر شیشه سنگ
ز بس بر سخن کردهاند اشتلم / سخنور سر رشته را کرده گم
ادب، گو لب طعن حاسد بدوز / به یک مصرع تند جانش بسوز
شب از رشک پروانه را سوختم / که شمعی ز هر مصرع افروختم
به هر زنده داری گمان سخن / خدا را چه داری به جان سخن
نه هرکس به کنه سخن رهبرست / سخنبافتن عالمی دیگرست
چو باریک افتاد راه اندکی / به منزل برد بار از صد یکی
به زر کی فروشد سخن اهل دید؟ / که جان را به زر باز نتوان خرید
سخن هست با آن که گنج روان / بود خرجش از کیسه نقد جان
نپنداری آسان سخن خاسته / سخنپرور از دقتش کاسته
سر از طوس بر زد نی خامهام / که طوفانیِ بحر شهنامهام
مرا چون ریاض سخن بشکفد / ز هر غنچهای صد چمن بشکفد
گر از لاف بیشی مسلم نیم / ز دعویگری پیش خود کم نیم
ز بیعم زیان را چه رونق بود؟ / خریداریام سود مطلق بود
به بازارگرمی چه آیم به جوش؟ / نه کس مشتری و نه من خودفروش
بود گرم از خویش بازار من / کسی نیست جز من خریدار من
نخواهم غم خودفروشی کشید / توانم گر از خویش خود را خرید
چو من نیست خواری در ایام من / به عزت بلندست ازان نام من
بچش دستپخت مرا گو فلک / نه شورست این لقمه نه بینمک
فلک گرد و بنگر مدار مرا / محک شو که دانی عیار مرا
به دریا روم گر پی شعر تر / صدف را به رویم نبندند در
کنم چون صدف، قطره گر انتخاب / جهانی شود پر ز دُرّ خوشاب
سخن را تفاخر بود بس همین / که آمد ثنای شهنشاه دین
به مدح شه از کلک معجز بیان / همای سخن را دهم استخوان
دهد بوسه خاقان چینش رکاب / کمین بنده ترکش افراسیاب
ز لشگر گه پادشاه جهان / بود یک سراپرده، هفت آسمان
محیط عتابش ندارد کنار / که قهرش بود قهر پروردگار
به عدل و سخا و به تیغ و سنان / جهان فتح شد از دو صاحبقران
بس است آن دو صاحبقران را همین / که این نقد آن است و آن جد این
ز عدلش چنان راستی گشته فن / که از موی چینی برون شو شکن
یکی را دهد از کرم تخت و تاج / یکی را به شمشیر گیرد خراج
به یاد کفش گر ببارد سحاب / شود چون صدف پر ز گوهر حباب
ز بس شد سخن گوش کن شهریار / شنیدن ز گفتن برآرد دمار
شنیده ز شه، گفتن از من بود / مرا مزد گفتن، شنیدن بود
نشد بر فلک راز من آشکار / که بر من کند سیم اختر نثار
اگر گویمش بنده کیستم / بداند که شایسته چیستم
بیا ساقی آن جام غفلت گداز / که دور افکنم پرده از روی راز
چو مستان نهم پای بر دوش چرخ / کشم پنبه غفلت از گوش چرخ
زهی نامه بر مرغ شهپر سیاه / که از سایه مکتوب ریزد به راه
به صورت چو مدّی بود در حساب / چه مدّی، کزو زاده چندین کتاب
گه از حال ماضی حکایت کند / گهی شکر و گاهی شکایت کند
به دستش رگ ابر شعر ترست / ازان دست فواره گوهرست
زهی سحرپرداز معنی نگار / که از شاخ خشک آورد میوه بار
که دیده چنین تند سنجیدهای؟ / بر اوراق ایام گردیدهای
بر انواع جنس سخن قادرست / اگر بد اگر نیک ازو صادرست
به وقت سخن چون کند سحر، ساز / شود از بریدن زبانش دراز
ز ذوق سخن چون شود بیخبر / به دست کسان میکند راه سر
ز بس گشته سرمست بالای خویش / محرف نهد بر زمین پای خویش
تراش سرش کرده چندان اثر / که گردیده عاجز ز یک موی سر
ز صوفیگری بر ورق داده جا / به پهلوی هم نام شاه و گدا
تواند گرفتن به روز شمار / دو انگشت او دست چندین هزار
چو گردد فسونساز و سحرآفرین / کند کار صد دست، یک آستین
شود گرم حرفی چو در گفتگو / زبانش برآرد ز تکرار مو
ز جادو زبانی، به گاه بیان / نگوید سخن بی شکاف زبان
شود خضر ره چون به سوی دوات / ز ظلمت برون آرد آب حیات
ز چاهی که بگسسته در وی رسن / برآرد بسی یوسفان سخن
ز بس گرم پوییده بر صفحه راه / پیاش چون پی برق باشد سیاه
به دستش بود قسمت بیش و کم / ضعیف و قوی نطفهها در شکم
ز آسیب او دشمنان در حذر / پی دوست، شاخش دهد خیر بر
بلندش بود گاه گاه ار چه عزم / زبان گرددش بیش بر حکم جزم
ندانم چه با تیغ اظهار کرد / که برداشتش بند و سردار کرد
شود پردهدر راز نگشاده را / مخطط کند صفحه ساده را
دمادم چکد خون ز افسانهاش / کند تیغ، معماری خانهاش
زبانش کند کار پا در دهن / که پیوسته در راه گوید سخن
ز رفتار گرمش تن افروخته / ز گرمیش تا نقش پا سوخته
نهادهست سر بر خط حرف دین / به یک دست زنّار در آستین
ازان است بی قدر این ارجمند / که مصحفنویس است و زنّاربند
ز همت سرشته چنان پیکرش / که درمانده گردون به خرج سرش
سخنآفرینیست در انجمن / که از نقش پایی نگارد سخن
ز نشتر زدنهای اهل زمان / رگش جسته چون شمع در استخوان
به جادوگری شایدش طاق گفت / که سر میکند راه با پای جفت
زبان را به افسون چنان کرده راست / که گر پای خوانی سرش را، رواست
چه نازک نهالی که چون مهوشان / خرامد به ره، زلف در پاکشان
فرو ناور سر به کس جز کتاب / کشد عالمی را به پای حساب
گرفته زبانی که دید ای شگفت / که حرف از زبانش جهانی گرفت
همین بس بود افتخار قلم / که مدح شهنشاه سازد رقم
پناه امم، پادشاه انام / خدیو جهان، کعبه خاص و عام
برازنده دولت جاودان / دُر بحر اقبال، شاه جهان
محیط کرامت، جهان شرف / زمین درش آسمان شرف