قدسی مشهدی › بخش ۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز مردان بود شکر پیکان به جا / که دل می‌دهد، دل ز جا رفته را
یکی گرز را گر فشردی به مشت / نماندی ز اعضاش چیزی درست
یکی در قلم کردن خشک و تر / شکافش دو سر کرده تیغ دو سر
چنان گرم شد دستبرد یلان / که پامال گردید اجل در میان
همه تن، بر و پهلو و پشت، دل / سراپای چون غنچه یک مشت دل
ازین فوج، گردی به دریا رسید / به دریا نم آب را خاک چید
شود گرم، هنگامه رست‌خیز / زمان فتنه‌بار و زمین فتنه‌خیز
ز سرنیزه سرسبز عالم چنان / که تا سبزه چرخ خورد آب ازان
ز بس تیغ و پیکان و گرز و تبر / جهان گشته دکان فولادگر
ز قحط سلامت در آن انجمن / خورش بود شمشیر و پوشش کفن
اگر کوه قاف است اگر بحر نیل / بود لقمه پیش دندان فیل
ز بس کوه آهن در آن دشت کین / شده ریش، کوهان گاو زمین
عروس ظفر را در آن کارزار / سر و گردن آیینه دسته‌دار
نهاده یلان زخم را بر کنار / به خون پنجه آغشته قصاب‌وار
ز بس خیزد از جان گردان خروش / فتد دیگ آشوب محشر ز جوش
برآورد خشم از ترحم دمار / غضب جوهر خویش کرد آشکار
نمکدان آن خوان شده طبل باز / سران میهمان، کوس مهمان‌نواز
سرانگشت آهن‌تنان، بی‌هراس / چو مقراض، مایل به قطع لباس
به هم آهنین پنجه‌ها در ستیز / سرانگشت‌ها همچو مقراض تیز
ز بس تنگ شد عرصه از کندره / تفک را نفس در گلو شد گره
ز هر سو کمان‌ها درآمد به چنگ / به طیران درآمد عقاب خدنگ
جدا گشته از هم ز تاب جدل / تن از جان شیرین، چو موم از عسل
فشردند در عرصه پای ثبات / شود از پیاده، بسی شاه، مات
سر از تن به تکلیف تیغ جفا / ز هم گشته چون بی‌وفایان جدا
مگر باد شمشیر آمد فرود؟ / که چون غنچه بشکفت از زخم، خود
نیابی درین عرصه از پیش و پس / نیفتاده بر خاک، جز تیر، کس
نگشته ز شمشیر، کس روی تاب / شده بستر ماه نو، آفتاب
شده زخم تیغ از تن فیل‌بان / نمایان چو ماه نو از آسمان
چو پیوند تن، جان به زخمی گسیخت / سراسیمه در زخم دیگر گریخت
برای لحد بود در کار، خشت / تکاور ز سُم، گِل به خون می‌سرشت
کند استخوان نهنگ آشکار / دو شمشیر هم‌پشت دندانه‌دار
به کوه ار ستیزند شیران به جنگ / به پیکان ربایند خال از پلنگ
بساط زمین گشت دیگر سپهر / ز آیینه‌پوشان پر از ماه و مهر
ز گرد سواران، علم داشت داد / به سر خاک می‌کرد چون گردباد
چو نگذشت از خون کس نیزه، چون / گذشت از سر نیزه طوفان خون؟
ز بازوی گردان به روز مصاف / سبک کرد گرز گران، کوه قاف
ز پیکان پرخون، جهان لاله‌زار / به سر ابر شمشیر شد ژاله‌بار
ز پیکان نشتررسان دم‌به‌دم / کشید از رگ نیزه‌ها خون علم
ز پرواز تیر از پی یکدگر / تبرزین چو ترکش برآورد پر
علم را تب و لرز گیرد ز بیم / نماند مزاج سنان مستقیم
چو شمشیربازند مردان کار / بود قبضه تیغشان دستیار
فلک طرح آن فتنه امروز ریخت / که هول قیامت ز فردا گریخت
چو بادام، مردان کین را به بر / قبا و زره، ابره و آستر
ز بس تنگ گردید جا بر سپاه / بدن گشت نیلی و تن شد سیاه
برآمد چنان زان دو لشکر غریو / که می‌جست هر سو به لا حول، دیو
ز بیم سنان زندگی در گریز / اجل را ز شمشیر، بازار تیز
یلان را اتاقه به سر کرده جای / نهان گشته در زیر بال همای
به دوش هژبران ز گرد نبرد / کمان پشت خم کرد از بار گرد
گسست آنقدر زهره پردلان / که پرزهر شد شیشه آسمان
ز بانگ مخالف جهان پرصدای / دم صور شد دمکش کرّه نای
گرفتند گردان کمان‌ها به چنگ / چو پیکان نهادند دل بر خدنگ
همه پنجه چون غنچه از پردلی / هراسان ازان قوم، شیر یلی
دلیران به جان‌باختن بی‌دریغ / به جان دست شستند از آب تیغ
سنان گشته بر تیره‌روزی دلیل / که در چشم خورشید گردانده میل
ز طوفان مستی در آن عرصه فیل / کف آورده بر لب چو دریای نیل
شده مست پرخاش، فیل دمان / خم نیل آورده کف بر دهان
ز دهشت فرو برده گردن به دوش / درون لیک چون خم ز غیرت به جوش
فلک را دوایر در آن گیرودار / شده جمع با هم چو یک حلقه تار
ز بس خورد از گرز، مشت از قفا / پر از مهره شد چون صدف، سینه‌ها
گه حمله چون هی بر ابرش زدند / تو گفتی که آتش در آتش زدند
ز برق سنان سوخت بال ملک / نیستان شد از نیزه نی فلک
ز کین بس که ابرو پذیرفت چین / پی سجده شد تنگ، جا بر زمین
به تقلید، نام‌آوران گرم جنگ / ز جان شسته دست از پی نام و ننگ
سنان را رسد لاف مردانگی / که سرمایه دارد ز فرزانگی
کمان، کج نهادی بود پشت خم / سنان، راست‌کاری به یاری علم
نکرده سر مرد را تن وداع / سرش بر سر نیزه کردی سماع
کند سبزه تیغ زهراب‌دار / چنار کهن را قلم چون خیار
ازان عرصه جستی چو تیر شهاب / علم را اگر پا نبودی به خواب
ز تیغ و سنان بس که خوردند ریو / رمیدند گردان ز آهن چو دیو
ز بس فال زد پنجه در دار و گیر / شد از مهره پشت‌ها قرعه، تیر
ز دیگ غضب گر نخیزد خروش / دم سرد شمشیرش آرد به جوش
مبارز سپر بر سپر بس که بافت / پی بردن جان، اجل ره نیافت
به کوشش مبارز چنان بی دریغ / که مو بر بدن‌ها کشیده‌ست تیغ
چه خنجرگذار و چه شمشیرزن / همه سرتراش سرند از بدن
دلیران نکردند خفتان هوس / که عیب است شیر ژیان در قفس
نگاه دلیران سوی هم به قهر / حریفان پیمانه‌پیمای زهر
ز جمع‌افکنی‌های مرد دلیر / به یک زخم، چون جعبه، صد چوبه تیر
به جز قبضه تیغ، کس دستگیر / نگردد کسی را ز برنا و پیر
ز نیروی باران تیر از هوا / کند سبزه تیغ نشو و نما
ندیده در آن عرصه دار و گیر / به جز زخم شمشیر، مرد دلیر
چو برق از رگ ابر، وقت مصاف / برون جست شمشیر، خود از غلاف
نبود از سپه بر زمین جای کس / همین خانه زین تهی بود و بس
ز بس کُشته در عرصه دار و گیر / گرفت استخوان در گلوی نفیر
فتادی چو از تن سر وهم‌ناک / گرفتی ز لرزیدنش لرزه خاک
فروزان ز شمشیر هرسو چراغ / حریفان رسانیده از خون، دماغ
اگر در فرنگش توانند دید / نماند ز کفار، یک نابُرید
به هم آتش و آب آمیخته / چه خون‌ها که بر خاک ره ریخته
چمن را اگر بگذرد در خیال / قلم کرده روید ز خاکش نهال
به حرفش کند خیرگی گر زبان / شود قطع نسل سخن در بیان
برای نشاط دل دوستان / ز خون مخالف کند بوستان
به تیزی چه گویم چها می‌کند / عرض را ز جوهر جدا می‌کند
اگر افتدش سایه بر بیستون / جهد از رگ سنگ تا حشر خون
نظّاره‌اش گر زند دیده لاف / نگه، خامه مو شود از شکاف
به دی، برقش افتد چو در بوستان / کشد شعله زو آتش ارغوان
کسادست ازو نرخ جنس ستیز / گریز از دمش گشته بازار، تیز
چه آغشته گردد به خون یلان / بود شعله آتش ارغوان
بقا را دمش آتشین اژدهاست / که زخمش خیابان شهر فناست
بود آتش پنبه‌زار بقا / اجل از دمش مستعد فنا
کسادی ز وهمش بود گریز / همین است اگر هست بازار تیز
ز بیمش چنان ریخت رنگ یلان / که شد قبضه خاک ازان زرفشان