قدسی مشهدی › بخش ۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو برزد به پرداز گل آستین / شنید از لب غنچه صد آفرین
چو نقش لبی کلکش آغاز کرد / به تحسین دستش دهان باز کرد
چو کلکش نگارد زبان خموش / جز آواز تحسین نیاید به گوش
کشد صورت نخل اگر بر ورق / نگنجد ز نشو و نما در ورق
به یک دست اگر نخل بندد به کاخ / به دست دگر، میوه چیند ز شاخ
ز یک دست او رُست تا نقش کشت / دگر دست، مزدش به خرمن نوشت
کند صورت خسته‌ای چون رقم / ز تحریک نبضش بلرزد قلم
نگارد اگر صورت زخم‌دار / جهد بر فلک ز آتش خون، شرار
ز مو، صورت ساز ناکرده سر / که ناخن زند، نغمه‌اش بر جگر
قلم نقش نابسته تاتار را / که مشکش دکان بسته عطار را
ز کلکش چنان ریخت نقش شراب / که باران نریزد چنان از سحاب
ز تردستی کلک معجزبیان / کند نقش دیوار را ترزبان
کند صورت خود چو نیمی رقم / شبیهش ز دستش ستاند قلم
ازو شکل گوی زمین بر ورق / به گردش دهد آسمان را سبق
نگارد چو بر پرده‌ای شکل شیر / دلیران نبینند سویش دلیر
به فرض ار کشد مرغ را پر نخست / ز پروازش اجزا نگردد درست
چو خواهد سمندی کشد تیزگام / شود صورتش در بیابان تمام
کجا شست تصویر پیکان گشاد؟ / که در سینه خصم، آبش نداد
گر افتد ز دستش قلم در رقم / ز مژگان تصویر بندد قلم
ز پرداز صورت نپرداخته / که بهر هیولاش جان ساخته
ز بس پیش او جبهه بر خاک سود / جبین کرده مانی تهی از سجود
صنایع درین برج بیش از حد است / درش خود در خانه مقصدست
بود وصف این برج بیش از شمار / شمردن نشاید یکی از هزار
مقام شهنشاه دین‌پرورست / چه دولت که این برج را در برست
الهی بود تا ز سیر سپهر / مدار افق مطلع ماه و مهر
به دولت به کام دل شیخ و شاب / شهنشه درین برج باد آفتاب
رسیدم به رضوان نسب گلشنی / که جنت گلش راست نه خرمنی
نسیمش ز صنعت بهارآفرین / قلم‌های نخلش نگارآفرین
ز برگ گلش خلد رو ساخته / رطوبت به خاکش وضو ساخته
زمرّد برد سبزه‌اش را نماز / کف خاکش از لاله یاقوت ساز
دل از فیض جنت در او بهره‌مند / نظر از تماشای سروش بلند
به صحنش زمرّد برابر به خاک / به آبش توان باختن عشق پاک
درین خاک، فرش است نشو و نما / رطوبت، رطوبت برد زین هوا
به خاکش نهد ریشه در گل قدم / که از شبنمش نم رسیده به نم
طروات ز روی گلش منفعل / بلندی ز بالای سروش خجل
لب جویش از لاله رنگین چنان / که لب‌های سبزان هندی ز پان
چنارش بسی سرو را دل شکست / بود دست، بسیار بالای دست
ز سرو و صنوبر درین خاک پاک / قیامت دمد تا قیامت ز خاک
به آسوده خاک پاکش، تذرو / قیامت فروشد ز بالای سرو
ارم را دل از آرزوی گلش / پریشان‌تر از طره سنبلش
به سر نرگسش تاج زر بافته / ز چشم که یا رب نظر یافته؟
ز گل‌های الوانش از هر کنار / بساطی فروچیده رنگین، بهار
ز فریاد بلبل به صد اضطراب / بهشتی دگر جسته هر سو ز خواب
ز بس سبز رنگین درین تازه باغ / ز بوی گلش رنگ گیرد دماغ
به صحنش ز جوش گل و یاسمن / شده غنچه در بیضه، مرغ چمن
همین بس بود شاهد جوش گل / که نشنیده نام خزان گوش گل
چنان گل درین باغ، رنگین دمید / که از سایه‌اش می‌توان رنگ چید
در او بید مجنون چنان بی‌خبر / که خلخال پا کرده از موی سر
رسانیده سروش به عیّوق، تاج / زمرّد دهد سبزه‌اش را خراج
بود فرش دایم درین بوستان / بهاری که نشنیده نام خزان
ز بس ابر پاشیده بر خاکش آب / غباری ندارد هوا جز سحاب
نسیمش برون آرد از شاخسار / چو برگ گل از روی هم نوبهار
درین باغ، بیش است ازان خرّمی / که در پوست گنجد غم از بی‌غمی
بود سرمه نرگسش از حیا / گلش خندد، اما ندارد صدا
شقایق نظر بر چمن دوخته / ز نرگس نظربازی آموخته
کند بر سمن عطربیزی صبا / رطوبت فروشد به شبنم هوا
شراب قدح‌سوز دارد به جام / که دارد به جز لاله عیش مدام؟
مگر کرده نرگس به سویش نگاه؟ / که افکنده از سر شقایق کلاه
مگر بود منقار بلبل قلم؟ / که از بوی گل شد معطر، رقم
ندارد درین باغ عشرت کمی / گلی زین گلستان بود خرمی
چو رخسار ساقی ز جام شراب / چمن درگرفت از گل آفتاب
ز پهلوی گل شد چنان عطریاب / که چون گل دهد برگ گلبن گلاب
نمالیده چشم از شکر خواب ناز / شکفتن بغل کرده بر غنچه باز
چنان شد ز گل بار گلبن گران / که افکند از شاخ مرغ آشیان
درین بوستان طراوت‌نگار / توان جای گل، دسته بستن بهار
کند گر سوی این گلستان گذار / ارم عندلیبی کند اختیار
خط سبزه‌اش بر بیاض چمن / در انشای موزونی نارون
درین بوستان سراسر بهشت / نیابی نهالی که رضوان نکشت
درین باغ از سایه شاخسار / کند باغبان ابر رحمت شکار
بود پیش سبزان موزون باغ / ز موزونی نارون، سرو داغ
عروس چمن را کند زیوری / چو آیین جعفر، گل جعفری
چو گل‌های رعنا درین لاله‌زار / خزان را پس پشت کرده بهار
ازین باغ رفتن نباشد صواب / چرا می‌رود چشم نرگس به خواب؟
گلستان بود گر چنین دلربای / کند قدسیان را گلستان‌ستای
به سحر آن که ترتیب گرمابه داد / بنای بهشتی بر آتش نهاد
به حمام شد توبه‌ام رهنمون / که آن از درون شوید، این از برون
نگاری چنین، کس نپرداخته / چو می، آب و آتش به هم ساخته
تفاوت نه در وی گدا را ز شاه / به آلودگی بد، چو لطف اله
هوایش رطوبت‌فزای دماغ / می از شیشه‌اش کرده روشن چراغ
ز دیوار صحنش به نقش و نگار / ز بتخانه چین برآید دمار
درین خانقه از یسار و یمین / تجردپرستان خلوت‌نشین
بود مجمع فیض هر خلوتش / عجب انجمن‌هاست در خلوتش
در او پهلوی هم، چو گل در چمن / بلورینه‌ساقان سیمینه‌تن
دمش آتش از آب آرد پدید / چنین آتشین باطنی کس ندید
زلالش چو آلایش آشکار / تواند که شوید ز دل‌ها غبار
جواهرنشان گشته دیوار و در / ز هر جوهرش آب و تاب دگر
نیابی درین خانقه هیچ تن / که از چرک دنیا نشوید بدن
بخیلی که در خلوت او نشست / ز آلودگی شست یکباره دست
شب و روزش آتش بود زیر پای / ولیکن ز تمکین نجنبد ز جای
ز دولت دهد حسن فرشش نوید / کند مرمرش کار بخت سفید
مزاجش تر و گرم مانند روح / ز فیضش تن خاکیان را فتوح
ندانم خرد داده جای از چه فن / در آغوش یک روح، چندین بدن
حریمی که خواهی گدا، خواه شاه / گذارند بر آستانش کلاه
برای جدارش جواهرتراش / دل کان، به فولاد کرده تراش
بود مجمع صبح خیزان در او / چو دیده، بدن قطره‌ریزان در او
برد فیض عامش صغیر و کبیر / به صحنش مساوی غنی و فقیر
وجودش بود منکران را دلیل / که آتش گلستان شده بر خلیل
ز رشح رطوبت ز دیوار و در / صدف‌وار، فرشش ز لولوی تر