مرا بود از دوستان دوستی / که بودیم چون مغز در پوستی
مدقّق چنان در خفیّ و جلی / که از دقتش دق کند بوعلی
رصدبند قانون ناز و نیاز / ز دل ره به دل کن چو تسبیح ساز
سر صدق کیشان ز جوش و خروش / چو صبح از گریبان برآید به جوش
چو افکند صبح ضمیرش نقاب / نهد بر زمین پشت دست آفتاب
نیرزد به سیم دغل بی خلاف / برش تیزبازاری موشکاف
شفا، یک مسیحادم از کوی او / اشارات، درسی ز ابروی او
بود علم اشفاق بر طاق ازو / رسیده به معراج، اشراق ازو
به مشّائیان دامنی برفشاند / کزان فلسفی را بر آتش نشاند
تن بخردی، جان فهمیدگی / ازو تازه، ایمان فهمیدگی
بر علم او، علمها جهل محض / ..............................
.............................. / ز انشای او نقره تازگی
تتبّع ز املای او برملا / نمایان ادافهمیاش از ادا
پذیرد ز آشفتگی، خرمی / برش کار درهم، کند درهمی
گلیم ضلالت ازو تارتار / برآورده از جهل، علمش دمار
که دید از خراسان چنین گوهری؟ / که هر ذره دارد به مهرش سری
غباری که برخیزد از خاوران / بود سرمه چشم یونانیان
ز یونان فهمیدگی هرکه خاست / بود پیش حرفش الفوار، راست
اگر خواند از حکمتش یک ورق / ارسطو بشوید کتاب از عرق
دهد جکمتش می چو در پای خم / فلاطون میاش را بود لای خم
به انداز معنی چنان میرسد / که جویای گوهر به کان میرسد
چو بیند ز کس نقطهای را سقیم / به بالین ز اصلاحش آرد حکیم
نه از کم کند کم، نه از بیش بیش / بود محض انصاف در کار خویش
قبولش ز صد نکته بوالعجب / به تحسین بیجا نجنبانده لب
ز قدر سخن، با سخن اکتساب / کند آنچه با کان کند آفتاب
خمی در نمازش مسلم بود / به این راستی آدمی کم بود
کند زندگی بر مراد سخن / چو او کی رسد کس به داد سخن؟
اگر زر به خروار، اگر در به من / نگیرد ز کس تحفه غیر از سخن
شبی شد مرا زالکی میهمان / که زال فلک بود پیشش جوان
ز تاریخ خود یاد آرد همین / که آمد ملک پیش ازو بر زمین
خجل ششدر ابرویش از گشاد / وجودش خیالی چو خال زیاد
همین است از سن خویشش به یاد / که پیش از ازل داده دندان به باد
جهان بود از روز و شب ناامید / که میگشت موی سیاهش سفید
به صد قرن پیش از فلک گشته پیر / ازل شسته در پیش او لب ز شیر
لب گور، خندان ز خندیدنش / اجل مویه بر گر خود از دیدنش
ز بس ناتوانی قدش کرده خم / طبقزن شده فرج و بینی به هم
به تنگ آمده گوشهگیری ازو / کمانی که دیدهست تیری ازو؟
کند گر ز گیسوی خود گرد پاک / کند جای چون دانه در زیر خاک
درین خاکش آب و هوا ساخته / چو مشک، آب در پوست انداخته
ز چشمش که از روشنی ساده است / گو افتادن، اندر گو افتاده است
شده میخکوب قدم مشت او / خمیدن خمیدهست در پشت او
چو نی پوستش خشک بر استخوان / ز تحریک باد نفس در فغان
ز تحریک گیسو، تنش دردناک / برای اجل، تلّه زیر خاک
فرو ریزد از رعشه دستش ز هم / چو دست لئیمان ز باد کرم
ضعیفیش از پوست برچیده آب / چو مشکی که خشکیده در آفتاب
چو یاران ناساز از یکدگر / ندارند اعضایش از هم خبر
تن از بیغذاییش چون نال بود / که قوتش همین خوردن سال بود
نیالوده از لقمه کام هوس / غذایش همین خوردن سال و بس
که دیدهست زالی به سامان چنین / ز چین، فرج بالای هم تا جبین
عذارش کبود ابلق از خال نیل / فروهشته بینی چو خرطوم فیل
دو دندان پیشش به حدی دراز / که با آن کند بند شلوار باز
بر اعضای او رسته موی درشت / ز قاقم برش نرمتر، خارپشت
ز چرخ کهنسال، بدپیرتر / ز نقد بخیلان زمینگیرتر
سرش گشته خالی به سودا ز هوش / زبانش ز شیر سخن، پاکدوش
وجودش سبکتر ز بال مگس / همین در تنش جان گران بود و بس
ز گند دهانش نفس در گریز / ز نور نظر، دیدهاش پاکبیز
کدوییست از مغز خالی سرش / اسیر بلا رعشه در پیکرش
ز سرپنجه با رعشه دارد ستیز / حصار اجل را تنش خاکریز
سر رفته در دوش را، چون کشف / برآرد گهی بهر آب و علف
گه از چرخ نالان بود چرخهوار / گه از ضعف پیچان چو تار
گرو برده رویش به سردی ز دی / اجل جان نبرده ز دیدار وی
به نادیدنش زندگی در گرو / کند داس ابروی او جان درو
اجل را ز دیدار او صد فتوح / خط چین پیشانیاش قبض روح
زهی رعشهناکی که روز نخست / ز سیماب گردیدش اعضا درست
به ناخن جدا مو ز اندام کرد / تن از کندن مو چو بادام کرد
همین صرفهاش بس ز قد دو تا / که موی سرش بافد انگشت پا
بدل گشته صبح امیدش به شام / چراغ دلش کرده روغن تمام
چنان کرده خود را به خال کبود / که آورده گویی فلک را فرود
برون رفته از پوشش خواب و خور / که دیدهست انبانی از هیچ پر؟
چو چادر به دوش افکند دم مزن / چه به زان که باشد اجل در کفن؟
ازان خم شد از غمزه مژگان یار / که خوابیده، بهتر کند نیزه کار
چه گویم ز باریکی آن کمر؟ / ز معنیّ باریک، باریکتر
شهیدان خود را کند گر کفن / ببالند بر خویش، یک پیرهن
به زلفش قوی شانه را دست زور / ز عکس لبش چشم آیینه شور
نشاط است در آسمان و زمین / به عالم که دیدهست سوری چنین؟
فضای جهان پر زر و زیور است / تو گویی فلک یک صدف گوهرست
فلک زین چراغان سورست داغ / که چون لاله از خاک روید چراغ
جهان برگ عشرت ز بس کرده ساز / طرب را دهن مانده از خنده باز
به رقص آسمان شد جدا از زمین / همین است معراج عشرت، همین
کند رقص از ذره تا آفتاب / ندیده چنین روز گیتی به خواب
بود نغمه آن غارت هوشها / که جایش طرب رفته در گوشها
چو از پرده ساز، سر بر کند / رود پرده گوش چادر کند
عروسی بود رهزن عقل و هوش / که بیپرده از لب نباید به گوش
نزد هرگز از دلبران چگل / به جز نغمه در پرده کس راه دل
زند زلف خوبان به صد اضطراب / ز تحریر آوازشان پیچ و تاب
بود با هوا بد، جواهرفروش / که رفت آب گوهر به گرما ز جوش
ز بس در بدنها هوا کرد کار / جهد از بن مو عرق چون شرار
هوا شد چنان گرم از تاب میغ / که شد آتشافشان دم سرد تیغ
نمایان چو ماه نو از لاغری / چو ابروی خوبان، همه دلبری
که دیده جز این توپ گیتیگشا؟ / که غاری کند کار صد اژدها
حریفان خوش از سردی روزگار / که بازی نسوزد ز کس در قمار