قدسی مشهدی › بخش ۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به منت برآید اگر آفتاب / همه عمر را شب شمار و بخواب
دل از درد خواهش تنک می‌شود / گرانبار منت سبک می‌شود
ازان پست و پامال شد این‌چنین / که منت‌کش آسمان شد زمین
به رازق نداری مگر اعتقاد؟ / که منت کشی بهر رزق از عباد
طمع را چنان زن به شمشیر کین / که رنگین نگردد ز خونش زمین
چنان در دل آرزو زن شرر / که روزن نیابد ز دودش خبر
حسد را چنان شعله زن در نهاد / که خاکسترش گم کند پی ز باد
کسی را قدم بر خطایی نرفت / که ناخوانده هرگز به جایی نرفت
چو ناخوانده هرجا رود آفتاب / رخ از زردی چهره گو برمتاب
ز خواندن ندیدیم ما جز سواد / تو ناخوانده‌ای، کس به روزت مباد
چو بالین و بستر کنی خاک و خشت / مرو بی طلب، گرچه باشد بهشت
صبا چون نگردد ازین نغمه داغ؟ / که ناخوانده، بلبل نیاید به باغ
منه روی، ناخوانده در هیچ باب / که گردد ز خواندن، دعا مستجاب
ببین خواندگان را بدین واپسی / تو ناخوانده‌ای، چون به جایی رسی؟
دلم چون زبان قلم گشته شق / ز ربط دورویان به هم چون ورق
ازیشان به هر صحبتی کلفتی‌ست / دو روبند و بیرو، عجب صحبتی‌ست
چو خون در رگ و ریشه هم دوند / که شاید مزید فسادی شوند
سوی خبث ظاهر توان برد راه / خدا دارد از خبث باطن نگاه
به ظاهر شریکند در مال هم / به باطن حسد برده بر حال هم
به گرم اختلاطی چو شیر و شکر / ولی برق در خرمن یکدگر
خورند آنقدر آب بر یاد هم / که گردند سیلاب بنیاد هم
چو با هم نوای طرب می‌زنند / نوای دگر زیر لب می‌زنند
بود خوش‌ادا گرچه هر مویشان / ادای دگر دارد ابرویشان
نداده ز کف رشته مکر و فن / سر رشته باید چنین داشتن
به هم در نفاق از سخن‌های دور / ندیده کسی غیبتی در حضور
ازان کس که با او کسی راز گفت / ز صد عیب، یک عیب نتوان نهفت
به هم آمده راست لیکن خلاف / به جو آبشان رفته، اما نه صاف
به هم، عهد این قوم، مست است سخت / چو پیوند برگ خزان با درخت
اگر پخته گویند اگر کرده خام / به نامحرمی، محرم هم تمام
زبان‌ها ز دل دور و دل از زبان / رفیقان صدساله ره در میان
زهی ناتمامان پرداخته / که دیده‌ست انگاره ساخته؟
سخن اینقدرها ازیشان چه سود / ز تعبیر خواب پریشان چه سود
پلنگی بود سایه این گروه / که دارند پشت از دورنگی به کوه
همه تافته رشته مکر و فن / چو سوزن به دوزندگی نیش زن
بلندست در شهر و کو نامشان / بلی طشت افتاده از بامشان
نجسته‌ست یک صیدشان از کمند / بر اوراق عیبند شیرازه‌بند
چو پیوسته در شستشوی همند / چرا دشمن آبروی همند؟
چو ریزند در میزبانی عرق / ندارند جز عیب هم بر طبق
خبردار از عیب هم موبه‌موی / معاذالله از دشمن دوست‌روی
به خاک از ملاقات زانویشان / گل زعفران ریزد از رویشان
کجا این گروه و کجا اتفاق / شریکند با هم، ولی در نفاق
بود رنگ کین ظاهر از رویشان / که سرمشق خبث است ابرویشان
همه عیب‌جوی و هنرناشناس / ازین قوم، حال هنر کن قیاس
همه در جدل با خدا دم‌به‌دم / که چون رزق این بیش، ازان است کم
اگر عیب‌جویی نباشد مراد / به سی سال از هم نیارند یاد
به غفلت ز دل برنیارند دم / تمام آگهی، لیک از عیب هم
بود کوه در چشمشان کم ز کاه / چو باشد دل دیگری تکیه‌گاه
می مهر، خون در رگ تاکشان / حسد را قوی ریشه در خاکشان
چو اورادخوانان پس از هر نماز / زبان کرده در طعن مردم دراز
بود گرمخون هر سر مویشان / ولی قحط خون است در رویشان
شب و روز با هم نمک می‌خورند / ازان تشنه خون یکدیگرند
کشند از پی عیب زاندازه بیش / به هر جا سری، جز گریبان خویش
زبان‌ها یکی کرده با یکدگر / به حرفی کزان دل ندارد خبر
به دل گشته خصم مروت همه / به کف تیغ و مشتاق فرصت همه
ز هم گرچه در پرده رسواترند / همان پرده یکدگر می‌درند
چو شیر و شکر عاشق یکدگر / ولی شیرخون، زهر قاتل شکر
شکستند چون موج در کار هم / چنین گرم دارند بازار هم
به هم، دست بیعت ازان می‌دهند / که انگشت بر عیب مردم نهند
شمارند تا عیب هم را تمام / چه انگشت کز شانه گیرند وام
اگر عیب می‌بود نام هنر / که می‌بود ازین قوم بی‌عیب‌تر؟
نباشند اگر خلق یک جای، به / رسن حلقه گردد، خورد چون گره
اگر پای غیبت رود از میان / چو ماهی ندارند گویی زبان
وگر حرف غیبت شود آشکار / قطار زبان سرکند شانه‌وار
برآیند هر دم به رنگ دگر / به هم صلحشان بهر جنگ دگر
همه فرش در خانه یکدگر / ز نقش پی یکدگر باخبر
ستانند از هم دوات و قلم / که محضر نویسند بر خون هم
برآرند با هم ز یک جیب سر / که بر هم شمارند دامان تر
هنر چون خس افتاده در دست و پا / گل عیب در چشمشان کرده جا
به آزردن یکدگر بیش و کم / نشینند چون داغ بر دست هم
ببوسند دست و ببرّند پا / که از هم نباشند یک دم جدا
چو اوراق پاشیده از یکدگر / نه بی‌ربط و نه ربطشان در نظر
به دلجویی از هم سخن واکشند / ولی ریسمان از ته پا کشند
به عقد اخوت به هم داده دست / که بر یوسف آمد ز اخوان شکست
پریشان‌دل از دست خویشان مباش / چو از تو نباشند ازیشان مباش
ببخش ای فلک بر دل ریش من / چه نیشم زنی، چون نه‌ای خویش من
نه یوسف از اخوان مضرّت کشید / که هرکس خود از خویش دید آنچه دید
ز یار و برادر، که دانی به است؟ / برادر، اگر یار و یاری‌ده است
اگر هوشمندی، به خویشان مناز / بلایند خویشان، به ایشان مناز
ندانم گروهی که فهمیده‌اند / چرا خویش را خویش نامیده‌اند
ز پیوستن خلق، تجرید به / ز پیوند، بر شاخ روید گره
همین بس ز آسیب خویش و تبار / که از خویش آتش برآرد چنار
نهالی که خودرو بود از نخست / برِ نیک ندهد چو از خویش رست
ز تن هرچه روید، نباشد به جای / بود چیدن ناخن از دست و پای
پر و بالشان خوانی و بی‌خبر / که خصمند پروانه را بال و پر
مباش ایمن از خویش و پیوند خویش / که دریا خورد لطمه از موج بیش
گهی بی‌خطر کارت افتد به راه / که گیری ز اقرب و عقرب پناه
که جز اقربا نام عیب تو برد؟ / چو نردیک، از دور نتوان شمرد
حذر کن حذر کآشنا آشناست / چو بیگانه عیبت ز بیگانه‌هاست
به کار تو بیگانه را کار نیست / بجز خویش در پوستین تو کیست؟
چو دارد ازین نغمه چنگ آگهی / کند از رگ خویش، پهلو تهی
رگ و ریشه‌ات گر نباشد چه عار؟ / که ناخوش بود میوه ریشه‌دار
برآن رگ ضرورست نشتر زدن / که می‌پرورد خون فاسد به تن
رگ خون خویشی پلارک بود / که خود آفت لعل از رگ بود
چه شد زین که پیوند رگ از تن است؟ / که عیب بزرگت رگ گردن است
نمی‌باید از خویش ایمن نشست / که بر سنگ خارا رگ آرد شکست
ز خویشان، دل خسته ویران بود / بلی دشمن کان، رگ کان بود
به ظاهر توان یافت دشمن ز دوست / چه دانی بدی‌های رگ زیر پوست