قدسی مشهدی › بخش ۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سزد گر به مهرش کند دل هوس / به ماهی که رویش تو دیدیّ و بس
به صد دل توان ناز چشمی خرید / که تا چشم بگشاد، روی تو دید
برو فرش کن چون صدف، خانه‌ای / که شمعش ندیده‌ست پروانه‌ای
چراغی که جای دگر برفروخت / نشاید به خلوتگه خویش سوخت
عروسی که بوده‌ست همسر به غیر / تو را سرنوشتش نباشد به خیر
بر آن مرد، چون زن بباید گریست / که عمری به فرمان زن کرد زیست
ز همخوابه بد حذر کن، حذر / مبر عمر با خار چون گل، به‌سر
به گردن رسن حلقه در پای دار / به از دست بانوی ناسازگار
زنانند در حیله چون رهزنان / مباشید غافل ز مکر زنان
اگر زن به فرمان نباشد تو را / در آغوش به، جای زن، اژدها
نری چون کند مایه‌ای در قطار / بنه ساربان دوش گو، زیر بار
زبردست داماد شد چون عروس / بنه بیضه چون ماکیان، گو خروس
مکن مادگی مرد گو آنقدر / که دانند طفلان ز مادر، پدر
خر ماده هرجا عوانی کند / نرش چون دگر پهلوانی کند؟
به صد شوق مرگ از خدا خواستن / به از جفت ناپارسا خواستن
زنان را رخ از پرده یک سو منه / که رازست زن، راز در پرده به
چو زن راز شد، مرد به رازدار / مکن راز خود پیش کس آشکار
ندارد زن از رازپوشی خبر / بود، زان که دانی، دهن بازتر
زن آن به که ناآشکارا بود / بلی، راز ننهفته رسوا بود
زنان را برد عفّت، آراستن / چو عفّت نباشد، کمِ خواستن
چو راضی به هر هفت زن گشت شوی / به هفت آب، گو دست از وی بشوی
زنان را دهد پارسایی صفا / بود زن به از مرد ناپارسا
دل از مرد ناپارسا خون بود / زن افتد چو ناپارسا، چون بود؟
ازان زن حکایت پسندیده است / که جز حرف ناموس نشنیده است
مده راه در خانه بیگانه را / وگرنه سرا نام کن خانه را
چرا بهر ناموس افسوس نیست / که دین نیست آن را که ناموس نیست
بود مرگ بهتر بسی زان حیات / که در حفظ ناموس نبود ثبات
کسی را که ناموس دین داشت پاس / چو مردان ز مردان نباشد هراس
به ناموس اجل گر زند بر تو چنگ / به از زندگانیّ بی نام و ننگ
بس است این سخن هرچه شد بیش و کم / که چون غنچه، دل‌ها برآمد به هم
عروسی چه لازم بود خواستن / که از صحبتش بایدت کاستن
مدار از زنان سیم و گوهر دریغ / وگر بعد ازان بد کند، دست و تیغ
من این گفتگو، کردم از سادگی / وگرنه بهشت است آزادگی
کسی در تجرد کمر بست چست / که دست از زن و مال و فرزند شست
ز تنهانشینی مکن اجتناب / که تنها بود نقطه انتخاب
به راه از رفیق بد اندیشه کن / چو خورشید، تنهاروی پیشه کن
در آتش اگر فرد سازی وطن / به از مجمع خلق در انجمن
ز جوش رفیقان بود ضعف حال / چو شد فرد، قوت پذیرد نهال
بدان ره که رفتند مردان مرد / توانی شدن، گر شوی فردِ فرد
تو خود عاقلی، جا در آنجا خوش است / که یک لحظه بی‌خود توانی نشست
تعلق نیرزد به گفت و شنید / مسیح از تجرد به گردون رسید
مشو جز خدا با کسی همنشین / همین است معراج خلوت، همین
ز تنها شدن گو مکن شکوه کس / پی جمع کونین، یک فرد بس
تجرد اگر نیست محض صواب / چرا فرد طالع شود آفتاب؟
ز تنها شدن هم نیم بی‌هراس / که جمع است خلوت‌نشین را حواس
به دنیا که گفتت که آلوده باش؟ / برو گوشه‌ای گیر و آسوده باش
رواج فلک از رواج تو نیست / مدار جهان بر نتاج تو نیست
سرانجام ازین خاکدان رفتنست / چه حاجت به ناگفتن و گفتن است
چو زین راه، آزاده باید شدن / عیال عیالت چه باید شدن؟
چه گلبن سحرگاه گل‌گل شکفت / ندانم شنیدی که بلبل چه گفت
که‌ای روشنی‌بخش چشم چمن / نبینی به رحمت چرا سوی من
مرا در ره عشق سر زیر سنگ / تو را می‌کشد در بغل خار، تنگ
مرا برده شوق تو در باغ، هوش / تو در سیر بازار با گلفروش
من افتاده در پای گلبن ز پای / تو را بر سر دست و دستار، جای
مرا صحبت خار شد سرنوشت / ز تو جیب و دامان گلچین بهشت
شوی با کسی دم‌به‌دم همنفس / ندانی چرا عاشق از بوالهوس
ز غم خون، دل غیرت‌اندیش من / تو خندان به روی صبا پیش من
تو را مشتری گر بود بی‌شمار / ولی نیست چون من، یکی از هزار
من از عشق، با خار هم‌آشیان / تو در دست اینیّ و دستار آن
من افتاده از عشق، مست و خراب / تو بر روی هر خس فشانی گلاب
صبا را تو کردی دلیر اینقدر / وگرنه چرا شد چنین پرده‌در؟
در اول، صبا از تو رو یافته / در آخر ازان پنجه‌ات تافته
صبا می‌برد کوبه‌کو بوی او / ز بس غنچه خندید بر روی او
ز خار و صبا هر دو بردار دست / که اینت جگر خست و آنت شکست
مرا آشیانی‌ست در باغ و بس / به یک مشت پر، مانده یک مشت خس
تو با هر سر خار، داری سری / به هر خس، هم‌آغوش و هم‌بستری
دو روز دگر، از ملاقاتِ باد / وفای منت خواهد آمد به یاد
ازین گفتگو، گل شد آشفته‌حال / به بلبل چنین گفت کای هرزه نال
کند صبر در هیچ بوم و بری؟ / چو من آتش، از چون تو خاکستری
دو گفتی، یکی بشنو ای هرزه‌کیش / چرا عاشقی پیش آواز خویش
ز شور تو بر باد شد خرمنم / خدا را تویی بی‌وفا یا منم؟
کنی میل هردم ز شاخی به شاخ / هوا و هوس راست میدان فراخ
به صد دست، من گرچه گردیده‌ام / هوس‌پیشه‌ای چون تو کم دیده‌ام
مرا طعنه‌کش کردی ای دلخراش / که سر برنمی‌کردم از شاخ، کاش
گرفتم که معشوق بازاری‌ام / خود آخر نه درخورد این خواری‌ام
نداری چو من دفتر ساده پیش / که نازی به تحریر آواز خویش
نشد تهمت‌آلوده کالای من / ز دامان پاک است اجزای من
درین تنگنا با دل پر ز خون / شوم غنچه وز شاخ آیم برون
ز ویرانی‌ام چون شد آباد، باغ / مرا آستین زد صبا بر چراغ
مرا باغبان چید از بوستان / به جوری که خون شد دل دوستان
صبا چشم زد رنگ و بوی مرا / به آتش گرفت آبروی مرا
به من قطره‌ای آبرو چون نهشت / ز آتش برآورد و با گل سرشت
برآیی اگر گرد این نُه چمن / نیابی ستم‌دیده‌ای همچو من
تو آزادی از قید افروختن / که خاکسترست ایمن از سوختن
نمی در دل شب ز مژگان برآر / چو اشکت شد الماس، از کان برآر
به ساغر ز مینا می رشک ریز / جگر خون کن و اشک بر اشک ریز
شناسنده بحر و بر نیستی / گر از دیده خشک، تر نیستی
تر و خشک از عالمی دیگرست / که چشمت بود خشک و دامن تر است
ببند از رگ گریه بر دیده آب / خجل شو ز دریا که گردد سراب
سرشکت کریم است و دامن گدا / چرا بخل در آب دریا، چرا؟
چه افسانه‌ای بی‌غمی گفته است / که اشکت چنین در جگر خفته است
شود رقّت قلب چون جلوه‌گر / به از صد لب خشک، یک چشم تر
به گِل دیده را گر نینباشتی / بگو تخم اشکی کجا کاشتی؟
ز دل ناله‌ای صبحگاهی بکش / اگر نیستی مرده، آهی بکش
مرا بر دل از داغ صد گل شکفت / ز حرفی که با غنچه‌ای لاله گفت
که چون می‌کنی خنده بی داغ دل؟ / خجل نیستی زین شکفتن، خجل؟