قدسی مشهدی › بخش ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر چشم چشم است، نمناک به / وگر نم ندارد، پر از خاک به
... به گوش تو خواهد رسید / که چشمت ز خشکی چه خواهد کشید
گر از گریه عزت ندارد سحاب / کشندش چرا بر رخ آفتاب؟
نگردد مه و سال، تر دیده‌ات / مگر خشکسالی‌ست در دیده‌ات؟
چو عفو خداوند دانسته‌ای / لب عذرخواهی چرا بسته‌ای
شبی را چو مه زنده گر داشتی / دگر روز را مرده انگاشتی
به درگاه حق، روززاریت کو؟ / نه‌ای مرده، شب‌زنده‌داریت کو؟
محال است بی گریه تاثیر آه / که بی گل نچسبد به دیوار، کاه
گلی زین حدیثم گریبان درید / که با بلبلی گفت و دم درکشید
به بی‌دردی خود چه درمان کنی؟ / که بی سینه چاک، افغان کنی؟
درین انجمن، آن شود تیره‌رو / که بالانشینی کند آرزو
سیاهی چو خود بر نگین یافت دست / سیه‌رو شود آنکه بالا نشست
شود در سر نام، والامقام / چه شد گر بود بر نگین پشت بام؟
گر از صدر مجلس کشم پای خویش / ندارم سر شکوه از جای خویش
بود ترک مقصود، مقصود من / زیان است سرمایه سود من
رسیدم به کام و گذشتم ازان / خدنگ من آزاد جست از کمان
ندارم سر سجده هیچ‌کس / سجودم همین در نماز است و بس
چه شد گر فلک راست جوشن به بر / کند تیر آهم ز جوشن گذر
ز گیتی مپندار این سخت و سست / جهان بر تو تنگ از دل تنگ توست
نکرده تو را دشمنی دستگیر / به دست تمنای خویشی اسیر
زبان تو چون شمع، سرکش بود / ازان جسم زارت در آتش بود
چو کردی بدی، از بد ایمن مباش / که رجعت کند فعل بد بی تلاش
نیفتاده غیری به دنبال تو / به گرد تو می‌گردد افعال تو
چه شد گر مکافات بینی بسی / چو خود کرده‌ای بد، منال از کسی
نگه‌دار دم، تا نگردی خراب / ز پاس نفس زنده باشد حباب
نبندد به قصد تو شمشیر، کس / زبان تو خصمیت را تیغ بس
زبان در خموشی چو رام تو شد / طرب کن که دشمن به کام تو شد
ز بد ایمنی، گر نه‌ای بدرسان / نبیند بدی، نیک‌خواه کسان
همینت بس از طالع ارجمند / که نام تو گردد به نیکی بلند
به خلق خوش آزاده را بنده کن / به احسانش از خویش شرمنده کن
زبان خوش و خلق خوش بر به کار / وزین هر دو خوش بگذران روزگار
شنیدم ز هم‌درد فرزانه‌ای / که از شعله پرسید دیوانه‌ای
که آموختی از که این اضطراب؟ / به پاسخ چنین شعله دادش جواب
که این بی‌خودی‌ها که اندوختم / ز پروانه خویش آموختم
مینداز بر بام غیبت کمند / در غیبت خلق بر خود ببند
نگردد حضورت ز غیبت زیاد / که خود، بستگی آورد این گشاد
ز غیبت درین عالم آب و گل / زبان تو سود و نیاسود دل
بداندیشگی را نه‌ای پاسبان / چرا داری‌اش در دل خود نهان؟
به درمان ز هر درد یابی نجات / چه درمان کنی با تقاضای ذات
به باطن بدیّ و به ظاهر نکو / درون را ندادی چرا شستشو؟
بدی را ز نیکی گزیدی چنان / که آن ورد لب باشد، این بر زبان
ز عیب هجاگو، زبان قاصرست / هجا لکه پیسی شاعرست
ز زخم زبان می‌خوری نان، دریغ / گشاید ره رزق جراح، تیغ
چو جراح، نان را ز درمان خوری / لب زخم دوزی که خود نان خوری
مپز تا توانی تمنای هجو / زبان لال بهتر که گویای هجو
تو را نیست چون بر کسی هیچ حق / به هجوش سیه‌رو مشو چون ورق
بود در جهان تا دعا و ثنا / مگردان زبان را به حرف هجا
مرا در سخن مذهب این است، این / تو گر منکری، راه دیگر گزین
سر خود به مقراض اگر بدروی / ازان به که موی دماغی شوی
ندارند این عیب‌جویان خبر / که پوشیدن عیب، باشد هنر
مشو خرمن عیب را خوشه‌چین / ز سر کنده به، دیده عیب‌بین
مگر دیده‌ات ساختند از بلور؟ / که با اینقدر روشنایی‌ست کور
نیاساید از گفتگوی درشت / زبانت گره کرده چون غنچه مشت
دهان تو سوراخ و عقرب زبان / مبادا زبان چنین در دهان
به غیر از زبان در دهانت، کجا / به سوراخ، عقرب گزد خلق را؟
کسانی که چون صبح، ره سر کنند / جهان را به آهی مسخر کنند
دعا چون دمیدی مشو ناامید / که صبح از دمیدن بود روسفید
اثر کرده آه مرا انتخاب / که نگذاردش در دل شب به خواب
گروهی که معنی ادا می‌کنند / شکایت ز گردون چرا می‌کنند؟
ندانند شیرین‌کلامان مگر؟ / که بی‌بهره است از نوا نیشکر
درین عالم سفله از دیرباز / فکندم نظر بر نشیب و فراز
ندیدم دو کس را ز هم بهره‌مند / به جز همت پست و بخت بلند
تاسف چه نشتر به جانم شکست / ز فطرت‌بلندان کوتاه‌دست
کسی می‌تواند زد از برد، دم / که با خَصلِ بسیار، زد نقش کم
کسی را ز دامان مکن دست سست / که ننشسته نقشش به گیتی درست
اسیرست شادی به زندان غم / غریب است در ملک دولت کرم
عجب گر نشیند بر این خاک سست / به جز نقش پا، نقش یک تن درست
چه کرد آنکه دست هنر کرد باز / بود پنجه شمع، ساعدگداز
هزیمت چه سود از بلا کوبه‌کوی؟ / ز مسطر، ورق چین خورد هر دو روی
کسی را که شد ساده‌لوحی شعار / چو آیینه صورت‌پذیرست کار
ندارد شکن بر دل ساده دست / که بعد از رقم، بازماند شکست
مخور گول افتادگان زینهار / که در خاکساری دهد زهر، مار
چو زنبور، آلوده گردد به خاک / بود نیش او بیشتر صعب‌ناک
فغان ضعیفان به ظاهر نکوست / نشاید رگ چنگ در زیر پوست
مکش گو کس از ضعف تن، سر به جیب / که مو نیست در چشم خورشید، عیب
اگر عهد بندی به کس، پاس دار / حذر کن ز بدعهدی روزگار
بود خاک عهدی که صورت نبست / به از خون عهدی که بست و شکست
در اندیشه دوشم به خاطر رسید / که می‌گفت روزی به پیری، مرید
که ای مهبط فیض و نور خدای / مرا مرشد و رهبر و رهنمای
ز قالت همه وجد، اهل جهان / ز حال تو در چرخ هفت آسمان
ز همت نگون، کاسه‌ات چون حباب / چو موج است سجاده‌ات روی آب
همه ذکر یزدان بود فکر تو / فلک حلقه در گوش از ذکر تو
بود عذر جرم صغیر و کبیر / ز نقش حصیر تو صورت‌پذیر
عیان بر ضمیر تو اسرار غیب / مرا آگهی بخش از کار غیب
ز انجام عالم خبر ده مرا / می از جام تحقیق درده مرا
جوان را، خردمند، پیرانه گفت / که بر ما عیان نیست راز نهفت
تو سرّ مگو، هیچ از من مپرس / چو از جان خبر پرسی، از تن مپرس
منم کالبد، جان من دیگری‌ست / ازو پرس، با پرسشت گر سری‌ست
چه پرسی ز من غیب اگر عاقلی؟ / ز لایعلم الغیب چون غافلی؟
درین کارگه، غیر پروردگار / خبر نیست کس را ز انجام کار
رسول خدا هم نگفت از نهفت / که سرّ مگو، در نیاید به گفت
سخن بعد ازین بی‌تامل مکن / شریک خدایم تعقل مکن
غلط کرده‌ای، توبه کن زین سوال / شریک خداوند باشد محال
گذاری کلام خدا و رسول / کنی گفته بوالفضولان قبول