قدسی مشهدی › بخش ۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو خواهی تماشا کنی اصل و فرع / بود عینک دوربین عین شرع
چو شو ذوق خودآگاهی‌ات زین سخن / برو دست در دامن شرع زن
مکن گوش بر گفته بوالفضول / توسل مکن جز به آل رسول
چه پرسی تو از بنده راز نهفت / خدا گفته است آنچه بایست گفت
ازین پیش گفت آنچه پرسی ز ما / رسول خدا از کلام خدا
مریدان ناقص ز تقصیر خویش / کرامات بندند بر پیر خویش
نباشد کمالی چو دفع گزند / سپندی بسوزان برای سپند
ز سوز دلم، دیده دارد حجاب / عرق کرده ابر از تب آفتاب
مگیر از پی عشق، گو عقل فال / که با هم نجوشند شیر و غزال
ندارند ذوق هوس، اهل درد / ز جوش افکند دیگ را آب سرد
صدف‌وار، مشکل بود بی‌شکست / که آید دل پاک‌طینت به دست
پریشان چو شد دل، کند فیض سر / دهد در پراکندگی دانه بر
فزاید طرب، داغ، دیوانه را / چراغان، بود عید، پروانه را
ز دل سوی خود ره برند اهل حال / در آیینه بینند عکس جمال
بر افتادگان پا مزن زینهار / بود نخل افتاده را، شعله بار
مشو پرده‌در گر صبا نیستی / مجو گنج، گر اژدها نیستی
نکواژدهایی‌ست مرد خسیس / که با گنج گوهر بود خاک‌لیس
کرم پیشه کن تا مکرّم شوی / قدم پیش نه تا مقدّم شوی
کسی را که همت به کار آیدش / سزد گر ز تعظیم، عار آیدش
تواضع ز منعم خسیسی بود / نگهداری پیسه، پیسی بود
گرت می‌خلد خار خار کرم / تواضع مکن صرف، جای درم
تهی کف به عیب غنی گو مکوش / که عیب است زردار و زر عیب‌پوش
نداند دل آزرده زیبا و زشت / بر مرده، بالین چه دیبا، چه خشت
تکبّر کند مرد دنیاپرست / شود سرگران، خوشه چون دانه بست
گر این است دارنده را زندگی / تهی‌کیسگی به ز دارندگی
به هر رقعه خرقه صد محضرست / که درویشی از خواجگی بهترست
ضعیفی بود به ز تن‌پروری / مه نو عزیزست از لاغری
مِه از کِه گر امداد جوید رواست / برآید ز پهلوی چپ، تیغ راست
به ناآموزده مفرمای کار / که در روشنایی چو نورست نار
به چشم تو روشن نماید ز دور / اگر دیده سازد کسی از بلور
کند خام از پخته پیدا، شراب / که بهتر شناسد سبو را، ز آب؟
به چَه درنیفتی، که از راه دور / نماید یکی، آب شیرین و شور
به آب ریا کشته سبز این چمن / مخور گول عمامه نارون
پی بدره زاهد فشاند اشک ناب / بود دام صیاد ماهی در آب
دلت مرده و خواهشت زنده است / بلی، دام در خاک گیرنده است
چو خواهی به دل سیم جیحون کشی / نفس را به گرداب وارون کشی
بود چاره زرق، مشکل پدید / بود قفل وسواس، خود بی‌کلید
نصیحت شنو گو میفزا کسی / که دارد دماغ نصیحت‌گری؟
به دست آمدت گرچه بی‌رنج، گنج / مده مزد مزدور نابرده رنج
ز دشمن بتر، یار خشم‌آورست / شود تلخ‌تر، آنچه شیرین‌ترست
ز نشتر شود رگ جراحت‌پذیر / چه حاصل ز پیچیدنش در حریر
مزن لاف، گو مرد لاف از دروغ / که صبح نخستین ندارد فروغ
خطا از اصیلان نباشد صواب / سبک‌سر مبادا کسی چون حباب
صدف دارد از بردباری ثبات / حباب سبک‌سر بود کم‌حیات
گرت اصل خواهش بود ای حکیم / کند عالمی را گدا، یک کریم
خطا هم ز بخشنده باشد صواب / به دوران زدن جام بخشد شراب
به دریا کند موج ابرو تُنُک / که چون زهد خشک است و خشکی خُنُک
نظر بر تهی‌دیدگان نیست نغز / چه حاصل ز بادام نابسته مغز؟
مزن چنگ در دامن حرص و آز / که مرد از قناعت شود بی‌نیاز
هوس ملک دین را ز بنیاد کند / امیری کند نفس امّاره چند؟
بپرهیز ازان قوم ناحق‌شناس / که حق نمک را ندارند پاس
چه شورش فکندند در انجمن / نمک‌خوارگان نمکدان‌شکن
مدان دعوی تیره‌روزان گزاف / که در چشمه جوشد ز گل، آب صاف
به یک حرف رنگین، لب هوشمند / زبان را گشاید ز صد ساله بند
ز معنی جهان پر ز نقش و نگار / تو را چشم بر صورت آیینه‌وار
چو سیماب تا نیم جانیت هست / مده دامن بی‌قراری ز دست
ز مردن دلم جز به این شاد نیست / که روز جزا از کسم داد نیست
دلم را تُنُک ظرفی‌ای داده دست / که بر سنگم از شیشه افتد شکست
ز تنگی چنان عالم آمد به هم / که نه جای شادی‌ست، نه جای غم
زهی وسعت آسمان دو رنگ / که بر تار مویی کند جای تنگ
چو از درد، غم بر خود آسان کنم / اگر درد نبود، چه درمان کنم؟
مده گو غم از دست، بیداد را / کجا می‌برم خاطر شاد را
ز گلشن، پی گل نگیرم سراغ / شود روشن از لاله‌ام چشم داغ
کی از غم بود باک، دیوانه را / چه نقصان ز سیلاب، ویرانه را
سر من به داغ جنون شد گرو / خرد گو سر خویش گیر و برو
بود طشت آتش ز داغم به سر / که بازار سودا شود گرم‌تر
نشد خواهشم نفس را پایمزد / تهی‌کیسه شرمنده باشد ز دزد
به درد دلم کی دوا می‌رسد؟ / اثر می‌رود، تا دعا می‌رسد
اگر مورم آید به همسایگی / شود خودفروش از تُنُک‌مایگی
چه شد گر دل از نغمه از هوش رفت / کزین گوش آمد، وزآن گوش رفت
سجودم به آن طاق ابرو رواست / که آید به محراب کج، قبله راست
بود نیت، آشفته‌ای را حلال / که در شانه زلف دیده‌ست فال
مرا دایم از گلفروش است داد / که بر عندلیبان کند گل مراد
ز بس تیره سوزد چراغ سخن / سخن هم ندارد دماغ سخن
شد از شاعری عزتم برطرف / گهرسازی آرد شکست صدف
جوی به ز صد ملک کیخسروی / که خود کاری آن را و خود بدروی
به خاکستر از ملک خود ساختن / به از چنگ در کشور انداختن
ندارد شرر گرچه در سنگ تاب / کند در جلای وطن اضطراب
گهر را که بر تاج و تخت است امید / به راه صدف، چشم گشته سفید
ازان لعل را نعل در آتش است / که جا لعل را در بدخشان خوش است
خورد آب هرکس ز آبشخوری / به جایی بود میل هر عنصری
سبک‌سر کند ترک ماوای خویش / به دامن بود کوه را پای خویش
به صورت بود خار، غربت نصیب / مبادا کسی غیر معنی، غریب
غبار آورد از وطن گر صبا / به چشم غریبان بود توتیا
که دیده‌ست تنهانشینی چو من؟ / بدن در غریبیّ و جان در وطن
ز بس داده غربت دلم را فریب / ز جا درنیابم به نظم غریب
چه حیرت گر از خود حذر می‌کنم؟ / به خود هم غریبانه سر می‌کنم
اگر در وطن مرگ گردد نصیب / بود بهتر از زنده بودن غریب
ز بس کز غریبی دل‌افسرده‌ام / تو گویی که در زندگی مرده‌ام
به غربت، چو مو بر سر آتشم / به این ضعف، چون بار غربت کشم؟
درختی که افکندش از پای، بخت / به گلخن کشدشاخش از باغ، رخت
بر آن کبک، شاهین ترحّم کند / که چون بیضه کرد، آشیان گم کند
ترحّم بر آن صید باشد ضرور / کز آبشخور خویش افتاده دور
اگر بلبلی گم کند آشیان / به چشمش نماید قفس، بوستان
چو ماهی ز سرچشمه افتاده دور / سوی تابه‌اش می‌کشد بخت شور
بد و نیک را جا به مامن خوش است / اگر خار، اگر گل، به گلشن خوش است
به گیتی اگر پادشا، ور گداست / چو افتاد از جای خود، بینواست