انوری › غزل شمارهٔ ۱۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترا کز نیکوان یاری نباشد / مرا نزد تو مقداری نباشد
نباشد دولت وصلت کسی را / وگر باشد مرا باری نباشد
ترا گر کار من دامن نگیرد / ز بخت من عجب کاری نباشد
گلی نشکفت باری این زمانم / اگر در زیر این خاری نباشد
مرا کاندر کیایی خود دلی نیست / ترا بر دل از آن باری نباشد
به بازاری که جان را نرخ خاکست / دلی را روز بازاری نباشد
دل ایمن دار و بردار انوری را / کزو بهتر وفاداری نباشد
گر از پیوند او فخریت نبود / چنین دانم که هم عاری نباشد
گران آنکس برآید بر تو کو را / چو مجدالدین خریداری نباشد