انوری › غزل شمارهٔ ۱۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد / درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیش / مکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد
چه می‌کنی به چه مشغولی و چه می‌طلبی / چه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد
مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز تو / بیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد
چنان که بود گمان رهی به بدعهدی / به عاقبت همه عهد تو همچنان آمد
کرانه کردی از من تو خود ندانستی / که دل ز عشق تو یکباره در میان آمد
مکن تکبر و بهر خدای راست بگوی / که تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد