اقبال لاهوری › تمهید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی / چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم
راه شب چون مهر عالمتاب زد / گریهٔ من بر رخ گل ، آب زد
اشک من از چشم نرگس خواب شست / سبزه از هنگامه ام بیدار رست
باغبان زور کلامم آزمود / مصرعی کارید و شمشیری درود
در چمن جز دانهٔ اشکم نکشت / تار افغانم به پود باغ رشت
ذره ام مهر منیر آن من است / صد سحر اندر گریبان من است
خاک من روشن تر از جام جم است / محرم از نازادهای عالم است
فکرم ن هو سر فتراک بست / کو هنوز از نیستی بیرون نجست
سبزه ناروئیده زیب گلشنم / گل بشاخ اندر نهان در دامنم
محفل رامشگری برهم زدم / زخمه بر تار رگ عالم زدم
بسکه عود فطرتم نادر نوا ست / هم نشین از نغمه ام نا آشنا ست
در جهان خورشید نوزائیده ام / رسم و ئین فلک نادیده ام
رم ندیده انجم از تابم هنوز / هست نا آشفته سیمابم هنوز
بحر از رقص ضیایم بی نصیب / کوه از رنگ حنایم بی نصیب
خوگر من نیست چشم هست و بود / لرزه بر تن خیزم از بیم نمود
بامم از خاور رسید و شب شکست / شبنم نو برگل عالم نشست
انتظار صبح خیزان می کشم / ای خوشا زرتشتیان آتشم
نغمه ام ، از زخمه بی پرواستم / من نوای شاعر فرداستم
عصر من دانندهٔ اسرار نیست / یوسف من بهر این بازار نیست
ناامید استم ز یاران قدیم / طور من سوزد که می آید کلیم
قلزم یاران چو شبنم بی خروش / شبنم من مثل یم طوفان بدوش
نغمه ی من از جهان دیگر است / این جرس را کاروان دیگر است
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد / چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
رخت باز از نیستی بیرون کشید / چون گل از خاک مزار خود دمید
کاروان ها گرچه زین صحرا گذشت / مثل گام ناقه کم غوغا گذشت
عاشقم ، فریاد ، ایمان من است / شور حشر از پیش خیزان من است
نغمه ام ز اندازهٔ تار است بیش / من نترسم از شکست عود خویش
قطره از سیلاب من بیگانه به / قلزم از شوب او دیوانه به
در نمی گنجد بجو عمان من / بحرها باید پی طوفان من
غنچه کز بالیدگی گلشن نشد / در خور ابر بهار من نشد
برقها خوابیده در جان من است / کوه و صحرا باب جولان من است
پنجه کن با بحرم ار صحراستی / برق من در گیر اگر سیناستی
چشمهٔ حیوان براتم کرده اند / محرم راز حیاتم کرده اند
ذره از سوز نوایم زنده گشت / پر گشود و کرمک تابنده گشت
هیچکس ، رازی که من گویم ، نگفت / همچو فکر من در معنی نسفت
سر عیش جاودان خواهی بیا / هم زمین ، هم آسمان خواهی بیا
پیر گردون بامن این اسرار گفت / از ندیمان رازها نتوان نهفت
ساقیا برخیز و می در جام کن / محو از دل کاوش ایام کن
شعله ی بی که اصلش زمزم است / گر گدا باشد پرستارش جم است
می کند اندیشه را هشیار تر / دیده ی بیدار را بیدار تر
اعتبار کوه بخشد کاه را / قوت شیران دهد روباه را
خاک را اوج ثریا میدهد / قطره را پهنای دریا میدهد
خامشی را شورش محشر کند / پای کبک از خون باز احمر کند
خیز و در جامم شراب ناب ریز / بر شب اندیشه ام مهتاب ریز
تا سوی منزل کشم واره را / ذوق بیتابی دهم نظاره را
گرم رو از جستجوی نو شوم / روشناس رزوی نو شوم
چشم اهل ذوق را مردم شوم / چون صدا در گوش عالم گم شوم
قیمت جنس سخن بالا کنم / ب چشم خویش در کالاکنم
باز بر خوانم ز فیض پیر روم / دفتر سر بسته اسرار علوم
جان او از شعله ها سرمایه دار / من فروغ یک نفس مثل شرار
شمع سوزان تاخت بر پروانه ام / باده شبخون ریخت بر پیمانه ام
پیر رومی خاک را اکسیر کرد / از غبارم جلوه ها تعمیر کرد
ذره از خاک بیابان رخت بست / تا شعاع فتاب رد بدست
موجم و در بحر او منزل کنم / تا در تابنده ئی حاصل کنم
من که مستی ها ز صهبایش کنم / زندگانی از نفس هایش کنم
شب دل من مایل فریاد بود / خامشی از «یا ربم» باد بود
شکوه شوب غم دوران بدم / از تهی پیمانگی نالان بةدم
این قدر نظاره ام بیتاب شد / بال و پر بشکست و خر خواب شد
روی خود بنمود پیر حق سرشت / کو بحرف پهلوی قر ن نوشت
گفت «ای دیوانه ی ارباب عشق / جرعه ئی گیر از شراب ناب عشق
بر جگر هنگامه ی محشر بزن / شیشه بر سر ، دیده بر نشتر بزن
خنده را سرمایه ی صد ناله ساز / اشک خونین را جگر پرکاله ساز
تا بکی چون غنچه می باشی خموش / نکهت خود را چو گل ارزان فروش
در گره هنگامه داری چون سپند / محمل خود بر سر تش به بند
چون جرس خر ز هر جزو بدن / ناله ی خاموش را بیرون فکن
تش استی بزم عالم بر فروز / دیگران را هم ز سوز خود بسوز
فاش گو اسرار پیر می فروش / موج می شو کسوت مینا بپوش
سنگ شو آئینهٔ اندیشه را / بر سر بازار بشکن شیشه را
از نیستان همچو نی پیغام ده / قیس را از قوم «حی» پیغام ده
ناله را انداز نو ایجاد کن / بزم را از های و هو باد کن
خیز و جان نو بده هر زنده را / از «قم» خود زنده تر کن زنده را
خیز و پا بر جاده ی دیگر بنه / جوش سودای کهن از سر بنه
شنای لذت گفتار شو / ای درای کاروان بیدار شو»
زین سخن تش به پیراهن شدم / مثل نی هنگامه بستن شدم
چون نوا از تار خود برخاستم / جنتی از بهر گوش راستم
بر گرفتم پرده از راز خودی / وا نمودم سر اعجاز خودی
بود نقش هستیم انگاره ئی / نا قبولی ، ناکسی ، ناکاره ئی
عشق سوهان زد مرا ، دم شدم / عالم کیف و کم عالم شدم
حرکت اعصاب گردون دیده ام / در رگ مه گردش خون دیده ام
بهر انسان چشم من شبها گریست / تا دریدم پرده ی اسرار زیست
از درون کارگاه ممکنات / بر کشیدم سر تقویم حیات
من که این شب را چو مه راستم / گرد پای ملت بیضاستم
ملتی در باغ و راغ وازه اش / تش دلها سرود تازه اش
ذره کشت و فتاب انبار کرد / خرمن از صد رومی و عطار کرد
آه گرمم ، رخت بر گردون کشم / گرچه دودم از تبار آتشم
خامه ام از همت فکر بلند / راز این نه پرده در صحرا فکند
قطره تا همپایه ی دریا شود / ذره از بالیدگی صحرا شود
شاعری زین مثنوی مقصود نیست / بت پرستی ، بت گری مقصود نیست
هندیم از پارسی بیگانه ام / ماه نو باشم تهی پیمانه ام
حسن انداز بیان از من مجو / خوانسار و اصفهان از من مجو
گرچه هندی در عذوبت شکر است / طرز گفتار دری شیرین تر است
فکر من از جلوه اش مسحور گشت / خامهٔ من شاخ نخل طور گشت
پارسی از رفعت اندیشه ام / در خورد با فطرت اندیشه ام
خرده بر مینا مگیر ای هوشمند / دل بذوق خرده ی مینا به بند