اقبال لاهوری › در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نقطهٔ نوری که نام او خودی است / زیر خاک ما شرار زندگی است
از محبت می شود پاینده تر / زنده تر سوزنده تر تابنده تر
از محبت اشتعال جوهرش / ارتقای ممکنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشق / عالم افروزی بیاموزد ز عشق
عشق را از تیغ و خنجر باک نیست / اصل عشق از آب و باد و خاک نیست
در جهان هم صلح و هم پیکار عشق / آب حیوان تیغ جوهر دار عشق
از نگاه عشق خارا شق شود / عشق حق آخر سراپا حق شود
عاشقی آموز و محبوبی طلب / چشم نوحی قلب ایوبی طلب
کیمیا پیدا کن از مشت گلی / بوسه زن بر آستان کاملی
شمع خود را همچو رومی بر فروز / روم را در آتش تبریز سوز
هست معشوقی نهان اندر دلت / چشم اگر داری بیا بنمایمت
عاشقان او ز خوبان خوب تر / خوشتر و زیباتر و محبوب تر
دل ز عشق او توانا می شود / خاک همدوش ثریا می شود
خاک نجد از فیض او چالاک شد / آمد اندر وجد و بر افلاک شد
در دل مسلم مقام مصطفی است / آبروی ما ز نام مصطفی است
طور موجی از غبار خانه اش / کعبه را بیت الحرم کاشانه اش
کمتر از آنی ز اوقاتش ابد / کاسب افزایش از ذاتش ابد
بوریا ممنون خواب راحتش / تاج کسری زیر پای امتش
در شبستان حرا خلوت گزید / قوم و آئین و حکومت آفرید
ماند شبها چشم او محروم نوم / تا به تخت خسروی خوابیده قوم
وقت هیجا تیغ او آهن گداز / دیده ی او اشکبار اندر نماز
در دعای نصرت آمین تیغ او / قاطع نسل سلاطین تیغ او
در جهان آئین نو آغاز کرد / مسند اقوام پیشین در نورد
از کلید دین در دنیا گشاد / همچو او بطن ام گیتی نزاد
در نگاه او یکی بالا و پست / با غلام خویش بر یک خوان نشست
در مصافی پیش آن گردون سریر / دختر سردار طی آمد اسیر
پای در زنجیر و هم بی پرده بود / گردن از شرم و حیا خم کرده بود
دخترک را چون نبی بی پرده دید / چادر خود پیش روی او کشید
ما از آن خاتون طی عریان تریم / پیش اقوام جهان بی چادریم
روز محشر اعتبار ماست او / در جهان هم پرده دار ماست او
لطف و قهر او سراپا رحمتی / آن بیاران این باعدا رحمتی
آن که بر اعدا در رحمت گشاد / مکه را پیغام «لاتثریب» داد
ما که از قید وطن بیگانه ایم / چون نگه نور دو چشمیم و یکیم
از حجاز و چین و ایرانیم ما / شبنم یک صبح خندانیم ما
مست چشم ساقی بطحاستیم / در جهان مثل می و میناستیم
امتیازات نسب را پاک سوخت / آتش او این خس و خاشاک سوخت
چون گل صد برگ ما را بو یکیست / اوست جان این نظام و او یکیست
سر مکنون دل او ما بدیم / نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم
شور عشقش در نی خاموش من / می تپد صد نغمه در آغوش من
من چه گویم از تولایش که چیست / خشک چوبی در فراق او گریست
هستی مسلم تجلی گاه او / طور ها بالد ز گرد راه او
پیکرم را آفرید آئینه اش / صبح من از آفتاب سینه اش
در تپید دمبدم آرام من / گرم تر از صبح محشر شام من
ابر آذار است و من بستان او / تاک من نمناک از باران او
چشم در کشت محبت کاشتم / از تماشا حاصلی برداشتم
خاک یثرب از دو عالم خوشتر است / ای خنک شهری که آنجا دلبر است
کشته ی انداز ملا جامیم / نظم و نثر او علاج خامیم
شعر لبریز معانی گفته است / در ثنای خواجه گوهر سفته است
«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست / جمله عالم بندگان و خواجه اوست»
کیفیت ها خیزد از صبهای عشق / هست هم تقلید از اسمای عشق
کامل بسطام در تقلید فرد / اجتناب از خوردن خربوزه کرد
عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار / تا کمند تو شود یزدان شکار
اندکی اندر حرای دل نشین / ترک خود کن سوی حق هجرت گزین
محکم از حق شو سوی خود گام زن / لات و عزای هوس را سر شکن
لشکری پیدا کن از سلطان عشق / جلوه گر شو بر سر فاران عشق
تا خدای کعبه بنوازد ترا / شرح «انی جاعل» سازد ترا