اقبال لاهوری › در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد
از محبت چون خودی محکم شود / قوتش فرمانده عالم شود
پیر گردون کز کواکب نقش بست / غنچه ها از شاخسار او شکست
پنجه ی او پنجه ی حق می شود / ماه از انگشت او شق می شود
در خصومات جهان گردد حکم / تابع فرمان او دارا و جم
با تو می گویم حدیث بوعلی / در سواد هند نام او جلی
آن نوا پیرای گلزار کهن / گفت با ما از گل رعنا سخن
خطه ی این جنت آتش نژاد / از هوای دامنش مینو سواد
کوچک ابدالش سوی بازار رفت / از شراب بوعلی سرشار رفت
عامل آن شهر می آمد سوار / همرکاب او غلام و چوبدار
پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند / بر جلو داران عامل ره مبند
رفت آن درویش سر افکنده پیش / غوطه زن اندر یم افکار خویش
چوبدار از جام استکبار مست / بر سر درویش چوب خود شکست
از ره عامل فقیر آزرده رفت / دلگران و ناخوش و افسرده رفت
در حضور بوعلی فریاد کرد / اشک از زندان چشم آزاد کرد
صورت برقی که بر کهسار ریخت / شیخ سیل آتش از گفتار ریخت
از رگ جاں آتش دیگر گشود / با دبیر خویش ارشادی نمود
خامه را بر گیر و فرمانی نویس / از فقیری سوی سلطانی نویس
بنده ام را عاملت بر سر زده است / بر متاع جان خود اخگر زده است
باز گیر این عامل بد گوهری / ورنه بخشم ملک تو با دیگری
نامه ی آن بنده ی حق دستگاه / لرزه ها انداخت در اندام شاه
پیکرش سرمایه ی آلام گشت / زرد مثل آفتاب شام گشت
بهر عامل حلقه ی زنجیر جست / از قلندر عفو این تقصیر جست
خسرو شیرین زبان ، رنگین بیان / نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»
فطرتش روشن مثال ماهتاب / گشت از بهر سفارت انتخاب
چنگ را پیش قلندر چون نواخت / از نوائی شیشه ی جانش گداخت
شوکتی کو پخته چون کهسار بود / قیمت یک نغمه ی گفتار بود
نیشتر بر قلب درویشان مزن / خویش را در آتش سوزان مزن