اقبال لاهوری › در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گرم خون انسان ز داغ آرزو / آتش ، این خاک از چراغ آرزو
از تمنا می بجام آمد حیات / گرم خیز و تیزگام آمد حیات
زندگی مضمون تسخیر است و بس / آرزو افسون تسخیر است و بس
زندگی صید افکن و دام آرزو / حسن را از عشق پیغام آرزو
از چه رو خیزد تمنا دمبدم / این نوای زندگی را زیر و بم
هر چه باشد خوب و زیبا و جمیل / در بیابان طلب ما را دلیل
نقش او محکم نشیند در دلت / آرزو ها آفریند در دلت
حسن خلاق بهار آرزوست / جلوه اش پروردگار آرزوست
سینه ی شاعر تجلی زار حسن / خیزد از سینای او انوار حسن
از نگاهش خوب گردد خوب تر / فطرت از افسون او محبوب تر
از دمش بلبل نوا آموخت است / غازه اش رخسار گل افروخت است
سوز او اندر دل پروانه ها / عشق را رنگین ازو افسانه ها
بحر و بر پوشیده در آب و گلشن / صد جهان تازه مضمر در دلش
در دماغش نادمیده لاله ها / ناشنیده نغمه ها هم ناله ها
فکر او با ماه و انجم همنشین / زشت را نا آشنا خوب آفرین
خضر و در ظلمات او آب حیات / زنده تر از آب چشمش کائنات
ما گران سیریم و خام و ساده ایم / در ره منزل ز پا افتاده ایم
عندلیب او نوا پرداخت است / حیله ئی از بهر ما انداخت است
تا کشد ما را بفردوس حیات / حلقه ی کامل شود قوس حیات
کاروانها از درایش گام زن / در پی آواز نایش گام زن
چون نسیمش در ریاض ما وزد / نرمک اندر لاله و گل می خزد
از فریب او خود افزا زندگی / خود حساب و نا شکیبا زندگی
اهل عالم را صلا بر خوان کند / آتش خود را چو باد ارزان کند
وای قومی کز اجل گیرد برات / شاعرش وا بوسد از ذوق حیات
خوش نماید زشت را آئینه اش / در جگر صد نشتر از نوشینه اش
بوسه ی او تازگی از گل برد / ذوق پرواز از دل بلبل برد
سست اعصاب تو از افیون او / زندگانی قیمت مضمون او
می رباید ذوق رعنائی ز سرو / جره شاهین از دم سردش تذرو
ماهی و از سینه تا سر آدم است / چون بنات آشیان اندر یم است
از نوا بر ناخدا افسون زند / کشتیش در قعر دریا افکند
نغمه هایش از دلت دزدد ثبات / مرگ را از سحر او دانی حیات
دایه ی هستی ز جان تو برد / لعل عنابی ز کان تو برد
چون زیان پیرایه بندد سود را / می کند مذموم هر محمود را
در یم اندیشه اندازد ترا / از عمل بیگانه می سازد ترا
خسته و ما از کلامش خسته تر / انجمن از دور جامش خسته تر
جوی برقی نیست در نیسان او / یک سراب رنگ و بو بستان او
حسن او را با صداقت کار نیست / در یمش جز گوهر تف دار نیست
خواب را خوشتر ز بیداری شمرد / آتش ما از نفسهایش فسرد
قلب مسموم از سرود بلبلش / خفته ماری زیر انبار گلشن
از خم و مینا و جامش الحذر / از می آئینه فامش الحذر
ای ز پا افتاده ی صهبای او / صبح تو از مشرق مینای او
ای دلت از نغمه هایش سرد جوش / زهر قاتل خورده ئی از راه گوش
ای دلیل انحطاط انداز تو / از نوا افتاد تار ساز تو
آن چنان زار از تن آسانی شدی / در جهان ننگ مسلمانی شدی
از رگ گل می توان بستن ترا / از نسیمی می توان خستن ترا
عشق رسوا گشته از فریاد تو / زشت رو تمثالش از بهزاد تو
زرد از آزار تو رخسار او / سردی تو برده سوز از نار او
خسته جان از خسته جانیهای تو / ناتوان از ناتوانیهای تو
گریه ی طفلانه در پیمانه اش / کلفت آهی متاع خانه اش
سر خوش از دریوزه ی میخانه ها / جلوه دزد روزن کاشانه ها
نا خوشی ، افسرده ئی ، آزرده ئی / از لگد کوب نگهبان مرده ئی
از غمان مانند نی کاهیده ئی / وز فلک صد شکوه بر لب چیده ئی
لابه و کین جوهر آئینه اش / ناتوانی همدم دیرینه اش
پست بخت و زیر دست و دون نهاد / ناسزا و ناامید و نامراد
شیونش از جان تو سرمایه برد / لطف خواب از دیده ی همسایه برد
وای بر عشقی که نار او فسرد / در حرم زائید و در بتخانه مرد
ای میان کیسه ات نقد سخن / بر عیار زندگی او را بزن
فکر روشن بین عمل را رهبر است / چون درخش برق پیش از تندر است
فکر صالح در ادب می بایدت / رجعتی سوی عرب می بایدت
دل به سلمای عرب باید سپرد / تا دمد صبح حجاز از شام کرد
از چمن زار عجم گل چیده ئی / نو بهار هند و ایران دیده ئی
اندکی از گرمی صحرا بخور / باده ی دیرینه از خرما بخور
سر یکی اندر بر گرمش بده / تن دمی با صرصر گرمش بده
مدتی غلطیده ئی اندر حریر / خو به کرپاس درشتی هم بگیر
قرنها بر لاله پا کوبیده ئی / عارض از شبنم چو گل شوئیده ئی
خویش ر بر ریگ سوزان هم بزن / غوطه اندر چشمه ی زمزم بزن
مثل بلبل ذوق شیون تا کجا / در چمن زاران نشیمن تا کجا
ای هما از یمن دامت ارجمند / آشیانی ساز بر کوه بلند
آشیانی برق و تندر در بری / از کنام جره بازان برتری
تا شوی در خورد پیکار حیات / جسم و جانت سوزد از نار حیات