اقبال لاهوری › در شرح اسرار اسمای علی مرتضی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مسلم اول شه مردان علی / عشق را سرمایه ی ایمان علی
از ولای دودمانش زنده ام / در جهان مثل گهر تابنده ام
نرگسم وارفته ی نظاره ام / در خیابانش چو بو آواره ام
زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست / می اگر ریزد ز تاک من ازوست
خاکم و از مهر او آئینه ام / می توان دیدن نوا در سینه ام
از رخ او فال پیغمبر گرفت / ملت حق از شکوهش فر گرفت
قوت دین مبین فرموده اش / کائنات آئین پذیر از دوده اش
مرسل حق کرد نامش بوتراب / حق «یدالله» خواند در ام الکتاب
هر که دانای رموز زندگیست / سر اسمای علی داند که چیست
خاک تاریکی که نام او تن است / عقل از بیداد او در شیون است
فکر گردون رس زمین پیما ازو / چشم کور و گوش ناشنوا ازو
از هوس تیغ دو رو دارد بدست / رهروان را دل برین رهزن شکست
شیر حق این خاک را تسخیر کرد / این گل تاریک را اکسیر کرد
مرتضی کز تیغ او حق روشن است / بوتراب از فتح اقلیم تن است
مرد کشور گیر از کراری است / گوهرش را آبرو خودداری است
هر که در آفاق گردد بوتراب / باز گرداند ز مغرب آفتاب
هر که زین بر مرکب تن تنگ بست / چون نگین بر خاتم دولت نشست
زیر پاش اینجا شکوه خیبر است / دست او آنجا قسیم کوثر است
از خود آگاهی یداللهی کند / از یداللهی شهنشاهی کند
ذات او دروازه ی شهر علوم / زیر فرمانش حجاز و چین و روم
حکمران باید شدن بر خاک خویش / تا می روشن خوری از تاک خویش
خاک گشتن مذهب پروانگیست / خاک را اب شو که این مردانگیست
سنگ شو ای همچو گل نازک بدن / تا شوی بنیاد دیوار چمن
از گل خود آدمی تعمیر کن / آدمی را عالمی تعمیر کن
گر بنا سازی نه دیوار و دری / خشت از خاک تو بندد دیگری
ای ز جور چرخ ناهنجار تنگ / جام تو فریادی بیداد سنگ
ناله و فریاد و ماتم تا کجا؟ / سینه کوبیهای پیهم تا کجا؟
در عمل پوشیده مضمون حیات / لذت تخلیق قانون حیات
خیز و خلاق جهان تازه شو / شعله در بر کن خلیل آوازه شو
با جهان نامساعد ساختن / هست در میدان سپر انداختن
مرد خودداری که باشد پخته کار / با مزاج او بسازد روزگار
گر نسازد با مزاج او جهان / می شود جنگ آزما با آسمان
بر کند بنیاد موجودات را / می دهد ترکیب نو ذرات را
گردش ایام را برهم زند / چرخ نیلی فام را برهم زند
می کند از قوت خود آشکار / روزگار نو که باشد سازگار
در جهان نتوان اگر مردانه زیست / همچو مردان جانسپردن زندگیست
آزماید صاحب قلب سلیم / زور خود را از مهمات عظیم
عشق با دشوار ورزیدن خوشست / چون خلیل از شعله گلچیدن خوشست
ممکنات قوت مردان کار / گردد از مشکل پسندی آشکار
حربه ی دون همتان کین است و بس / زندگی را این یک آئین است و بس
زندگانی قوت پیداستی / اصل او از ذوق استیلاستی
عفو بیجا سردی خون حیات / سکته ئی در بیت موزون حیات
هر که در قعر مذلت مانده است / ناتوانی را قناعت خوانده است
ناتوانی زندگی را رهزن است / بطنش از خوف و دروغ آبستن است
از مکارم اندرون او تهی است / شیرش از بهر ذمائم فربهی است
هوشیار ای صاحب عقل سلیم / در کمینها می نشیند این غنیم
گر خردمندی فریب او مخود / مثل حر با هر زمان رنگش دگر
شکل او اهل نظر نشناختند / پرده ها بر روی او انداختند
گاه او را رحم و نرمی پرده دار / گاه می پوشد ردای انکسار
گاه او مستور در مجبوری است / گاه پنهان در ته معذوری است
چهره در شکل تن آسانی نمود / دل ز دست صاحب قوت ربود
با توانائی صداقت توأم است / گر خود آگاهی همین جام جم است
زندگی کشت است و حاصل قوتست / شرح رمز حق و باطل قوتست
مدعی گر مایه دار از قوت است / دعوی او بی نیاز از حجت است
باطل از قوت پذیرد شان حق / خویش را حق داند از بطلان حق
از کن او زهر کوثر می شود / خیر را گوید شری ، شر می شود
ای ز آداب امانت بیخبر / از دو عالم خویش را بهتر شمر
از رموز زندگی آگاه شو / ظالم و جاهل ز غیر الله شو
چشم و گوش و لب گشا ای هوشمند / گر نبینی راه حق بر من بخند