اقبال لاهوری › حکایت الماس و زغال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از حقیقت باز بگشایم دری / با تو می گویم حدیث دیگری
گفت با الماس در معدن ، زغال / ای امین جلوه های لازوال
همدمیم و هست و بود ما یکیست / در جهان اصل وجود ما یکیست
من بکان میرم ز درد ناکسی / تو سر تاج شهنشاهان رسی
قدر من از بد گلی کمتر ز خاک / از جمال تو دل آئینه چاک
روشن از تاریکی من مجمر است / پس کمال جوهرم خاکستر است
پشت پا هر کس مرا بر سر زند / بر متاع هستیم اخگر زند
بر سروسامان من باید گریست / برگ و ساز هستیم دانی که چیست؟
موجه ی دودی بهم پیوسته ئی / مایه دار یک شرار جسته ئی
مثل انجم روی تو هم خوی تو / جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو
گاه نور دیده ی قیصر شوی / گاه زیب دسته ی خنجر شوی
گفت الماس ای رفیق نکته بین / تیره خاک از پختگی گردد نگین
تا به پیرامون خود در جنگ شد / پخته از پیکار مثل سنگ شد
پیکرم از پختگی ذوالنور شد / سینه ام از جلوه ها معمور شد
خوار گشتی از وجود خام خویش / سوختی از نرمی اندام خویش
فارغ از خوف و غم و وسواس باش / پخته مثل سنگ شو الماس باش
می شود از وی دو عالم مستنیر / هر که باشد سخت کوش و سختگیر
مشت خاکی اصل سنگ اسود است / کو سر از جیب حرم بیرون زد است
رتبه اش از طور بالا تر شد است / بوسه گاه اسود و احمر شد است
در صلابت آبروی زندگی است / ناتوانی ، ناکسی ناپختگی است