اقبال لاهوری › اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است
ای که مثل گل ز گل بالیده‌ای / تو هم از بطن خودی زائیده‌ای
از خودی مگذر بقا انجام باش / قطره‌ای می باش و بحر آشام باش
تو که از نور خودی تابنده‌ای / گر خودی محکم کنی پاینده‌ای
سود در جیب همین سوداستی / خواجگی از حفظ این کالاستی
هستی و از نیستی ترسیده‌ای / ای سرت گردم غلط فهمیده‌ای
چون خبر دارم ز ساز زندگی / با تو گویم چیست راز زندگی
غوطه در خود صورت گوهر زدن / پس ز خلوت گاه خود سر بر زدن
زیر خاکستر شرار اندوختن / شعله گردیدن نظرها سوختن
خانه سوز محنت چل ساله شو / طوف خود کن شعله ی جواله شو
زندگی از طوف دیگر رستن است / خویش را بیت الحرم دانستن است
پر زن و از جذب خاک آزاد باش / همچو طایر ایمن از افتاد باش
تو اگر طایر نه‌ای ای هوشمند / بر سر غار آشیان خود مبند
ای که باشی در پی کسب علوم / با تو می گویم پیام پیر روم
«علم را بر تن زنی ماری بود / علم را بر دل زنی یاری بود»
آگهی از قصه ی آخوند روم / آنکه داد اندر حلب درس علوم
پای در زنجیر توجیهات عقل / کشتیش طوفانی «ظلمات» عقل
موسی بیگانه ی سینای عشق / بیخبر از عشق و از سودای عشق
از تشکک گفت و از اشراق گفت / وز حکم صد گوهر تابنده سفت
عقده های قول مشائین گشود / نور فکرش هر خفی را وانمود
گرد و پیشش بود انبار کتب / بر لب او شرح اسرار کتب
پیر تبریزی ز ارشاد کمال / جست راه مکتب ملا جلال
گفت این غوغا و قیل و قال چیست / این قیاس و وهم و استدلال چیست
مولوی فرمود نادان لب ببند / بر مقالات خردمندان مخند
پای خویش از مکتبم بیرون گذار / قیل و قال است این ترا با وی چه کار
قال ما از فهم تو بالاتر است / شیشه ی ادراک را روشنگر است
سوز شمس از گفته ی ملا فزود / آتشی از جان تبریزی گشود
بر زمین برق نگاه او فتاد / خاک از سوز دم او شعله زاد
آتش دل خرمن ادراک سوخت / دفتر آن فلسفی را پاک سوخت
مولوی بیگانه از اعجاز عشق / ناشناس نغمه های ساز عشق
گفت این آتش چسان افروختی / دفتر ارباب حکمت سوختی
گفت شیخ ای مسلم زنار دار / ذوق و حال است این ترا با وی چه کار
حال ما از فکر تو بالاتر است / شعله ی ما کیمیای احمر است
ساختی از برف حکمت ساز و برگ / از سحاب فکر تو بارد تگرگ
آتشی افروز از خاشاک خویش / شعله‌ای تعمیر کن از خاک خویش
علم مسلم کامل از سوز دل است / معنی اسلام ترک آفل است
چون ز بند آفل ابراهیم رست / در میان شعله ها نیکو نشست
علم حق را در قفا انداختی / بهر نانی نقد دین در باختی
گرم رو در جستجوی سرمه‌ای / واقف از چشم سیاه خود نه‌ای
آب حیوان از دم خنجر طلب / از دهان اژدها کوثر طلب
سنگ اسود از در بتخانه خواه / نافه ی مشک از سگ دیوانه خواه
سوز عشق از دانش حاضر مجوی / کیف حق از جام این کافر مجوی
مدتی محو تک و دو بوده ام / رازدان دانش نو بوده ام
باغبانان امتحانم کرده اند / محرم این گلستانم کرده اند
گلستانی لاله زار عبرتی / چون گل کاغذ سراب نکهتی
تا ز بند این گلستان رسته ام / آشیان بر شاخ طوبی بسته ام
دانش حاضر حجاب اکبر است / بت پرست و بت فروش و بتگر است
پا بزندان مظاهر بسته‌ای / از حدود حس برون نا جسته‌ای
در صراط زندگی از پا فتاد / بر گلوی خویشتن خنجر نهاد
آتشی دارد مثال لاله سرد / شعله‌ای دارد مثال ژاله سرد
فطرتش از سوز عشق آزاد ماند / در جهان جستجو ناشاد ماند
عشق افلاطون علت های عقل / به شود از نشترش سودای عقل
جمله عالم ساجد و مسجود عشق / سومنات عقل را محمود عشق
این می دیرینه در میناش نیست / شور «یارب» ، قسمت شبهاش نیست
قیمت شمشاد خود نشناختی / سرو دیگر را بلند انداختی
مثل نی خود را ز خود کردی تهی / بر نوای دیگران دل می نهی
ای گدای ریزه‌ای از خوان غیر / جنس خود می جوئی از دکان غیر
بزم مسلم از چراغ غیر سوخت / مسجد او از شرار دیر سوخت
از سواد کعبه چون آهو رمید / ناوک صیاد پهلویش درید
شد پریشان برگ گل چون بوی خویش / ای ز خود رم کرده باز آ سوی خویش
ای امین حکمت ام الکتاب / وحدت گمگشته ی خود بازیاب
ما که دربان حصار ملتیم / کافر از ترک شعار ملتیم
ساقی دیرینه را ساغر شکست / بزم رندان حجازی بر شکست
کعبه آباد است از اصنام ما / خنده زن کفر است بر اسلام ما
شیخ در عشق بتان اسلام باخت / رشته ی تسبیح از زنار ساخت
پیر ها پیر از بیاض مو شدند / سخره بهر کودکان کو شدند
دل ز نقش لااله بیگانه‌ای / از صنم های هوس بتخانه‌ای
می شود هر مو درازی خرقه پوش / آه ازین سوداگران دین فروش
با مریدان روز و شب اندر سفر / از ضرورت های ملت بی خبر
دیده ها بی نور مثل نرگس اند / سینه ها از دولت دل مفلس اند
واعظان هم صوفیان منصب پرست / اعتبار ملت بیضا شکست
واعظ ما چشم بر بتخانه دوخت / مفتی دین مبین فتوی فروخت
چیست یاران بعد ازین تدبیر ما / رخ سوی میخانه دارد پیر ما