اقبال لاهوری › آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق شور انگیز بی پروای شهر / شعلهٔ او میرد از غوغای شهر
خلوتی جوید بدشت و کوهسار / یا لب دریای ناپیدا کنار
من که در یاران ندیدم محرمی / بر لب دریا بیاسودم دمی
بحر و هنگام غروب آفتاب / نیلگون آب از شفق لعل مذاب
کور را ذوق نظر بخشد غروب / شام را رنگ سحر بخشد غروب
با دل خود گفتگوها داشتم / آرزوها جستجوها داشتم
آنی و از جاودانی بی نصیب / زنده و از زندگانی بی نصیب
تشنه و دور از کنار چشمه سار / می سرودم این غزل بی اختیار
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست / بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار / رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا ، برو / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
ای عقل تو ز شوق پراکنده گوی شو / ای عشق نکته های پریشانم آرزوست
این آب و نان چرخ چو سیل است بیوفا / من ماهیم نهنگم و عمانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او / آن نور جیب موسی عمرانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت می نشود جسته ایم‘ / گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
موج مضطر خفت بر سنجاب آب / شد افق تار از زیان آفتاب
از متاعش پاره ئی دزدید شام / کوکبی چون شاهدی بالای بام
روح رومی پرده ها را بر درید / از پس که پاره ئی آمد پدید
طلعتش رخشنده مثل آفتاب / شیب او فرخنده چون عهد شباب
پیکری روشن ز نور سرمدی / در سراپایش سرور سرمدی
بر لب او سر پنهان وجود / بند های حرف و صوت از خود گشود
حرف او آئینه ئی آویخته / علم با سوز درون آمیخته
گفتمش موجود و ناموجود چیست / معنی محمود و نامحمود چیست
گفت موجود آنکه می خواهد نمود / آشکارائی تقاضای وجود
زندگی خود را بخویش آراستن / بر وجود خود شهادت خواستن
انجمن روز الست آراستند / بر وجود خود شهادت خواستند
زنده ئی یا مرده ئی یا جان بلب / از سه شاهد کن شهادت را طلب
شاهد اول شعور خویشتن / خویش را دیدن بنور خویشتن
شاهد ثانی شعور دیگری / خویش را دیدن بنور دیگری
شاهد ثالث شعور ذات حق / خویش را دیدن بنور ذات حق
پیش این نور ار بمانی استوار / حی و قائم چون خدا خود را شمار
بر مقام خود رسیدن زندگی است / ذات را بی پرده دیدن زندگی است
مرد مؤمن در نسازد با صفات / مصطفی راضی نشد الا به ذات
چیست معراج آرزوی شاهدی / امتحانی روبروی شاهدی
شاهد عادل که بی تصدیق او / زندگی ما را چو گل را رنگ و بو
در حضورش کس نماند استوار / ور بماند هست او کامل عیار
ذره ئی از کف مده تابی که هست / پخته گیر اندر گره تابی که هست
تاب خود را بر فزودن خوشتر است / پیش خورشید آزمودن خوشتر است
پیکر فرسوده را دیگر تراش / امتحان خویش کن موجود باش
این چنین موجود محمود است و بس / ورنه نار زندگی دود است و بس
باز گفتم پیش حق رفتن چسان / کوه خاک و آب را گفتن چسان
آمر و خالق برون از امر و خلق / ما ز شست روزگاران خسته حلق
گفت اگر سلطان ترا آید بدست / می توان افلاک را از هم شکست
باش تا عریان شود این کائنات / شوید از دامان خود گرد جهات
در وجود او نه کم بینی نه بیش / خویش را بینی ازو ، او را ز خویش
نکتهٔ «الا بسلطان» یاد گیر / ورنه چون مور و ملخ در گل بمیر
از طریق زادن ای مرد نکو / آمدی اندر جهان چار سو
هم برون جستن بزادن میتوان / بندها از خود گشادن میتوان
لیکن این زادن نه از آب و گل است / داند آن مردی که او صاحبدل است
آن ز مجبوری است ، این از اختیار / آن نهان در پرده ها این آشکار
آن یکی با گریه ، این با خنده ایست / یعنی آن جوینده ، این یابنده ایست
آن سکون و سیر اندر کائنات / این سراپا سیر بیرون از جهات
آن یکی محتاج روز و شب است / وان دگر روز و شب او را مرکب است
زادن طفل از شکست اشکم است / زادن مرد از شکست عالم است
هر دو زادن را دلیل آمد اذان / آن بلب گویند و این از عین جان
جان بیداری چو زاید در بدن / لرزه ها افتد درین دیر کهن»
گفتم این زادن نمیدانم که چیست / گفت شأنی از شؤن زندگی است
شیوه های زندگی غیب و حضور / آن یکی اندر ثبات آن در مرور
گه بجلوت می گدازد خویش را / گه بخلوت جمع سازد خویش را
جلوت او روشن از نور صفات / خلوت او مستنیر از نور ذات
عقل او را سوی جلوت می کشد / عشق او را سوی خلوت می کشد
عقل هم خود را بدین عالم زند / تا طلسم آب و گل را بشکند
می شود هر سنگ ره او را ادیب / می شود برق و سحاب او را خطیب
چشمش از ذوق نگه بیگانه نیست / لیکن او را جرأت رندانه نیست
پس ز ترس راه چون کوری رود / نرم نرمک صورت موری رود
تا خرد پیچیده تر بر رنگ و بوست / میرود آهسته اندر راه دوست
کارش از تدریج می یابد نظام / من ندانم کی شود کارش تمام
می نداند عشق سال و ماه را / دیر و زود و نزد و دور راه را
عقل در کوهی شکافی میکند / یا بگرد او طوافی می کند
کوه پیش عشق چون کاهی بود / دل سریع السیر چون ماهی بود
عشق ، شبخونی زدن بر لامکان / گور را نادیده رفتن از جهان
زور عشق از باد و خاک و آب نیست / قوتش از سختی اعصاب نیست
عشق با نان جوین خیبر گشاد / عشق در اندام مه چاکی نهاد
کله نمرود بی ضربی شکست / لشکر فرعون بی حربی شکست
عشق در جان چون بچشم اندر نظر / هم درون خانه هم بیرون در
عشق هم خاکستر و هم اخگر است / کار او از دین و دانش برتر است
عشق سلطان است و برهان مبین / هر دو عالم عشق را زیر نگین
لا زمان و دوش فردائی ازو / لامکان و زیر و بالائی ازو
چون خودی را از خدا طالب شود / جمله عالم مرکب او راکب شود
آشکارا تر مقام دل ازو / جذب این دیر کهن باطل ازو
عاشقان خود را به یزدان میدهند / عقل تأویلی به قربان میدهند
عاشقی از سو به بی سوئی خرام / مرگ را بر خویشتن گردان حرام
ای مثال مرده در صندوق گور / می توان برخاستن بی بانگ صور
در گلو داری نواها خوب و نغز / چند اندر گل بنالی مثل چغز
بر مکان و بر زمان اسوار شو / فارغ از پیچاک این زنار شو
تیز تر کن این دو چشم و این دو گوش / هر چه می بینی نیوش از راه هوش
آن کسی کو بانگ موران بشنود / هم ز دوران سر دوران بشنود
آن نگاه پرده سوز از من بگیر / کو بچشم اندر نمیگردد اسیر
«آدمی دید است باقی پوست است / دید آن باشد که دید دوست است
جمله تن را در گداز اندر بصر / در نظر رو ، در نظر رو ، در نظر»
تو ازین نه آسمان ترسی ، مترس / از فراخای جهان ترسی مترس
چشم بگشا بر زمان و بر مکان / این دو یک حال است از احوال جان
تا نگه از جلوه پیش افتاده است / اختلاف دوش و فردا زاده است
دانه اندر گل به ظلمت خانه ئی / از فضای آسمان بیگانه ئی
هیچ میداند که در جای فراخ / می توان خود را نمودن شاخ شاخ
جوهر او چیست یک ذوق نموست / هم مقام اوست این جوهر هم اوست
ایکه گوئی محمل جان است تن / سر جان را در نگر بر تن متن
محملی نی ، حالی از احوال اوست / محملش خواندن فریب گفتگوست
چیست جان جذب و سرور و سوز و درد / ذوق تسخیر سپهر گرد گرد
چیست تن با رنگ و بو خو کردن است / با مقام چار سو خو کردن است
از شعور است این که گوئی نزد و دور / چیست معراج؟ انقلاب اندر شعور
انقلاب اندر شعور از جذب و شوق / وارهاند جذب و شوق از تحت و فوق
این بدن با جان ما انباز نیست / مشت خاکی مانع پرواز نیست»