اقبال لاهوری › عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» میگوین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» میگویند
من چوکوران دست بر دوش رفیق / پا نهادم اندر آن غار عمیق
ماه را از ظلمتش دل داغ داغ / اندرو خورشید محتاج چراغ
وهم و شک بر من شبیخون ریختند / عقل و هوشم را بدار آویختند
راه رفتم رهزنان اندر کمین / دل تهی از لذت صدق و یقین
تا نگه را جلوه ها شد بی حجاب / صبح روشن بی طلوع آفتاب
وادی هر سنگ او زنار بند / دیو سار از نخلهای سر بلند
از سرشت آب و خاک است این مقام / یا خیالم نقش بندد در منام
در هوای او چو می ذوق و سرور / سایه از تقبیل خاکش عین نور
نی زمینش را سپهر لاجورد / نی کنارش از شفقها سرخ و زرد
نور در بند ظلام آنجا نبود / دود گرد صبح و شام آنجا نبود
زیر نخلی عارف هندی نژاد / دیده ها از سرمه اش روشن سواد
موی بر سر بسته و عریان بدن / گرد او ماری سفیدی حلقه زن
آدمی از آب و گل بالاتری / عالم از دیر خیالش پیکری
وقت او را گردش ایام نی / کار او با چرخ نیلی فام نی
گفت با رومی که همراه تو کیست؟ / در نگاهش آرزوی زندگیست
مردی اندر جستجو آواره ئی / ثابتی با فطرت سیاره ئی
پخته تر کارش ز خامی های او / من شهید ناتمامی های او
شیشهٔ خود را به گردون بسته طاق / فکرش از جبریل میخواهد صداق
چون عقاب افتد به صید ماه و مهر / گرم رو اندر طواف نه سپهر
حرف با اهل زمین رندانه گفت / حور و جنت را بت و بتخانه گفت
شعله ها در موج دودش دیده ام / کبریا اندر سجودش دیده ام
هر زمان از شوق مینالد چو نال / می کشد او را فراق و هم وصال
من ندانم چیست در آب و گلش / من ندانم از مقام و منزلش
عالم از رنگست و بی رنگی است حق / چیست عالم ، چیست آدم ، چیست حق؟
آدمی شمشیر و حق شمشیر زن / عالم این شمشیر را سنگ فسن
شرق حق را دید و عالم را ندید / غرب در عالم خزید از حق رمید
چشم بر حق باز کردن بندگی است / خویش را بی پرده دیدن زندگی است
بنده چون از زندگی گیرد برات / هم خدا آن بنده را گوید صلوت
هر که از تقدیر خویش آگاه نیست / خاک او با سوز جان همراه نیست
بر وجود و بر عدم پیچیده است / مشرق این اسرار را کم دیده است
کار ما افلاکیان جز دید نیست / جانم از فردای او نومید نیست
دوش دیدم بر فراز قشمرود / ز آسمان افرشته ئی آمد فرود
از نگاهش ذوق دیداری چکید / جز بسوی خاکدان ما ندید
گفتمش از محرمان رازی مپوش / تو چه بینی اندر آن خاک خموش
از جمال زهره ئی بگداختی / دل به چاه بابلی انداختی
گفت «هنگام طلوع خاور است / آفتاب تازه او را در بر است
لعل ها از سنگ ره آید برون / یوسفان او ز چه آید برون
رستخیزی در کنارش دیده ام / لرزه اندر کوهسارش دیده ام
رخت بندد از مقام آزری / تا شود خوگر ز ترک بت گری
ای خوش آن قومی که جان او تپید / از گل خود خویش را باز آفرید
عرشیان را صبح عید آن ساعتی / چون شود بیدار چشم ملتی»
پیر هندی اندکی دم در کشید / باز در من دید و بی تابانه دید
گفت مرگ عقل؟ گفتم ترک فکر / گفت مرگ قلب؟ گفتم ترک ذکر
گفت تن؟ گفتم که زاد از گرد ره / گفت جان؟ گفتم که رمز لااله
گفت آدم؟ گفتم از اسرار اوست / گفت عالم؟ گفتم او خود روبروست
گفت این علم و هنر؟ گفتم که پوست / گفت حجت چیست؟ گفتم روی دوست
گفت دین عامیان؟ گفتم شنید / گفت دین عارفان؟ گفتم که دید
از کلامم لذت جانش فزود / نکته های دل نشین بر من گشود