اقبال لاهوری › طاسین زرتشت آزمایش کردن اهریمن زرتشت را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

طاسین زرتشت : آزمایش کردن اهریمن زرتشت را
از تو مخلوقات من نالان چو نی / از تو ما را فرودین مانند دی
در جهان خوار و زبونم کرده ئی / نقش خود رنگین ز خونم کرده ئی
زنده حق از جلوهٔ سینای تست / مرگ من اندر ید بیضای تست
تکیه بر میثاق یزدان ابلهی است / بر مرادش راه رفتن گمرهی است
زهرها در بادهٔ گلفام اوست / اره و کرم و صلیب انعام اوست
جز دعاها نوح تدبیری نداشت / حرف آن بیچاره تأثیری نداشت
شهر را بگذار و در غاری نشین / هم به خیل نوریان صحبت گزین
از نگاهی کیمیا کن خاک را / از مناجاتی بسوز افلاک را
در کهستان چون کلیم آواره شو / نیم سوز آتش نظاره شو
لیکن از پیغمبری باید گذشت / از چنین ملا گری باید گذشت
کس میان ناکسان ناکس شود / فطرتش گر شعله باشد خس شود
تا نبوت از ولایت کمتر است / عشق را پیغمبری درد سر است
خیز و در کاشانهٔ وحدت نشین / ترک جلوت گوی و در خلوت نشین
نور دریای است ظلمت ساحلش / همچو من سیلی نزاد اندر دلش
اندرونم موجهای بیقرار / سیل را جز غارت ساحل چه کار
نقش بیرنگی که او را کس ندید / جز بخون اهرمن نتوان کشید
خویشتن را وانمودن زندگی است / ضرب خود را آزمودن زندگیست
از بلا ها پخته تر گردد خودی / تا خدا را پرده در گردد خودی
مرد حق بین جز بحق خود را ندید / لااله می گفت و در خون می تپید
عشق را در خون تپیدن آبروست / اره و چوب و رسن عیدین اوست
در ره حق هر چه پیش آید نکوست / مرحبا نامهربانیهای دوست
جلوهٔ حق چشم من تنها نخواست / حسن را بی انجمن دیدن خطاست
چیست خلوت درد و سوز و آرزوست / انجمن دید است و خلوت جستجو است
عشق در خلوت کلیم اللهی است / چون بجلوت می خرامد شاهی است
خلوت و جلوت کمال سوز و ساز / هر دو حالات و مقامات نیاز
چیست آن بگذشتن از دیر و کنشت / چیست این تنها نرفتن در بهشت
گرچه اندر خلوت و جلوت خداست / خلوت آغازست و جلوت انتهاست
گفته ئی پیغمبری درد سر است / عشق چون کامل شود آدم گر است
راه حق با کاروان رفتن خوش است / همچو جان اندر جهان رفتن خوش است