اقبال لاهوری › طاسین محمد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سینهٔ ما از محمد داغ داغ / از دم او کعبه را گل شد چراغ
از هلاک قیصر و کسری سرود / نوجوانان را ز دست ما ربود
ساحر و اندر کلامش ساحری است / این دو حرف لااله خود کافری است
تا بساط دین آبا در نورد / با خداوندان ما کرد آنچه کرد
پاش پاش از ضربتش لات و منات / انتقام از وی بگیر ای کائنات
دل به غایب بست و از حاضر گسست / نقش حاضر را فسون او شکست
دیده بر غایب فرو بستن خطاست / آنچه اندر دیده می ناید کجاست
پیش غایب سجده بردن کوری است / دین نو کور است و کوری دوری است
خم شدن پیش خدای بی جهات / بنده را ذوقی نبخشد این صلوت
مذهب او قاطع ملک و نسب / از قریش و منکر از فضل عرب
در نگاه او یکی بالا و پست / با غلام خویش بر یک خوان نشست
قدر احرار عرب نشناخته / با کلفتان حبش در ساخته
احمران با اسودان آمیختند / آبروی دودمانی ریختند
این مساوات این مواخات اعجمی است / خوب میدانم که سلمان مزدکی است
ابن عبدالله فریبش خورده است / رستخیزی بر عرب آورده است
عترت هاشم ز خود مهجور گشت / از دو رکعت چشم شان بی نور گشت
اعجمی را اصل عدنانی کجاست / گنگ را گفتار سحبانی کجاست
چشم خاصان عرب گردیده کور / بر نیائی ای زهیر از خاک گور
ای تو ما را اندرین صحرا دلیل / بشکن افسون نوای جبرئیل
باز گوی ای سنگ اسود باز گوی / آنچه دیدیم از محمد باز گوی
ای هبل ، ای بنده را پوزش پذیر / خانهٔ خود را ز بی کیشان بگیر
گلهٔ شان را به گرگان کن سبیل / تلخ کن خرمایشان را بر نخیل
صرصری ده با هوای بادیه / «انهم اعجاز نخل خاویه»
ای منات ای لات ازین منزل مرو / گر ز منزل میروی از دل مرو
ای ترا اندر دو چشم ما وثاق / مهلتی ، ان کنت ازمعت الفراق»