اقبال لاهوری › نغمهٔ بعل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آدم این نیلی تتق را بر درید / آنسوی گردون خدائی را ندید
در دل آدم به جز افکار چیست / همچو موج این سر کشید و آن رمید
جانش از محسوس می گیرد قرار / بو که عهد رفته باز آید پدید
زنده باد افرنگی مشرق شناس / آنکه ما را از لحد بیرون کشید
در نگر آن حلقهٔ وحدت شکست / آل ابراهیم بی ذوق الست
صحبتش پاشیده جامش ریز ریز / آنکه بود از بادهٔ جبریل مست
مرد حر افتاد در بند جهات / با وطن پیوست و از یزدان گسست
خون او سرد از شکوه دیریان / لاجرم پیر حرم زنار بست
در جهان باز آمد ایام طرب / دین هزیمت خورده از ملک و نسب
از چراغ مصطفی اندیشه چیست / زانکه او را پف زند صد بولهب
گرچه می آید صدای لااله / آنچه از دل رفت کی ماند به لب
اهرمن را زنده کرد افسون غرب / روز یزدان زرد رو از بیم شب
بند دین از گردنش باید گشود / بندهٔ ما بندهٔ آزاد بود
تا صلوت او را گران آید همی / رکعتی خواهیم و آن هم بی سجود
جذبه ها از نغمه می گردد بلند / پس چه لذت در نماز بی سرود
از خداوندی که غیب او را سزد / خوشتر آن دیوی که آید در شهود