اقبال لاهوری › ارواح رذیله که با ملک و ملت غداری کرده و دوزخ ایشانرا قبول نکرده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیر رومی آن امام راستان / آشنای هر مقام راستان
گفت ای گردون نورد سخت کوش / دیده ئی آن عالم زنار پوش
آنچه بر گرد کمر پیچیده است / از دم استاره ئی دزدیده است
از گران سیری خرام او سکون / هر نکو از حکم او زشت و زبون
پیکر او گرچه از آب و گل است / بر زمینش پا نهادن مشکل است
صد هزار افرشتهٔ تندر بدست / قهر حق را قاسم از روز الست
دره پیهم می زند سیاره را / از مدارش بر کند سیاره را
عالمی مطرود و مردود سپهر / صبح او مانند شام از بخل مهر
منزل ارواح بی یوم النشور / دوزخ از احراقشان آمد نفور
اندرون او دو طاغوت کهن / روح قومی کشته از بهر دو تن
جعفر از بنگال و صادق از دکن / ننگ آدم ، ننگ دین ، ننگ وطن
نا قبول و ناامید و نامراد / ملتی از کارشان اندر فساد
ملتی کو بند هر ملت گشاد / ملک و دینش از مقام خود فتاد
می ندانی خطهٔ هندوستان / آن عزیز خاطر صاحبدلان
خطه ای هر جلوه اش گیتی فروز / در میان خاک و خون غلطد هنوز
در گلش تخم غلامی را که کشت / این همه کردار آن ارواح زشت
در فضای نیلگون یکدم بایست / تا مکافات عمل بینی که چیست