اقبال لاهوری › روح هندوستان ناله و فریاد می کند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شمع جان افسرد در فانوس هند / هندیان بیگانه از ناموس هند
مردک نامحرم از اسرار خویش / زخمهٔ خود کم زند بر تار خویش
بر زمان رفته می بندد نظر / از تش افسرده میسوزد جگر
بند ها بر دست و پای من ازوست / ناله های نارسای من ازوست
خویشتن را از خودی پرداخته / از رسوم کهنه زندان ساخته
آدمیت از وجودش دردمند / عصر نو از پاک و ناپاکش نژند
بگذر از فقری که عریانی دهد / ای خنک فقری که سلطانی دهد
الحذر از جبر و هم از خوی صبر / صابر و مجبور را زهر است جبر
این به صبر پیهمی خوگر شود / آن به جبر پیهمی خوگر شود
هر دو را ذوق ستم گردد فزون / ورد من «یالیت قومی یعلمون»
کی شب هندوستان آید بروز / مرد جعفر ، زنده روح او هنوز
تا ز قید یک بدن وا می رهد / آشیان اندر تن دیگر نهد
گاه او را با کلیسا ساز باز / گاه پیش دیریان اندر نیاز
دین او آئین او سوداگری است / عنتری اندر لباس حیدری است
تا جهان رنگ و بو گردد دگر / رسم او آئین او گردد دگر
پیش ازین چیزی دگر مسجود او / در زمان ما وطن معبود او
ظاهر او از غم دین دردمند / باطنش چون دیریان زنار بند
جعفر اندر هر بدن ملت کش است / این مسلمانی کهن ملت کش است
خند خندان است و با کس یار نیست / مار اگر خندان شود جز مار نیست
از نفاقش وحدت قومی دونیم / ملت او از وجود او لیم
ملتی را هر کجا غارتگری است / اصل او از صادقی یا جعفری است
الامان از روح جعفر الامان / الامان از جعفران این زمان